

کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از لئو تولستوی
کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از لئو تولستوی به انگلیسی (The greatest short stories of Leo Tolstoy) اثر لئو تولستوی (Leo Tolstoy) ترجمۀ حسن هاشمی انتشارات یوشیتا معرفی کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از لئو تولستوی: با این کتاب، به حقیقتهای زندگی از دریچۀ دیگری بنگرید تولستوی با نگاهی موشکافانه، جهان را نه در کلیات، بلکه در جزئیات دقیق انسانی روایت میکند. او با نگاه تیزبین خود، شخصیتهایی را خلق میکند که در عین برخورداری از جزئیات روانشناختی، نمادی از دغدغهها و کشمکشهای عمیق بشری به شمار میروند. مطالعۀ این کتاب دوزبانه به شما کمک میکند تا آن کمال توصیفی را که در پس کلمات او نهفته است، کشف کنید. اگر به ادبیات علاقه دارید و به دنبال یادگیری زبان انگلیسی هستید، این کتاب مناسب شماست. هر داستان در این کتاب بهگونهای طراحی شده است که فراتر از یک متن خواندنی ساده باشد و بهصورت هدفمند، به تقویت مهارتهای زبانی زبانآموز کمک کند. به همین منظور، هر داستان شامل بخشهای آموزشی مشخصی است که فرایند یادگیری را مرحلهبهمرحله هدایت میکنند. در ابتدای هر داستان، متن اصلی به زبان انگلیسی ارائه شده است و در کنار آن، ترجمۀ دقیق و روان فارسی قرار دارد تا بتوانید معنا، ساختار جملهها و کاربرد واژگان را بهصورت همزمان درک کنید. پس از متن داستان، خلاصهای کوتاه از محتوای داستان ارائه میشود که به شما کمک میکند درک کلی خود از روایت را مرور کرده و مطمئن شوید مسیر داستان را بهدرستی دنبال کرده است. در ادامه، پرسشهای درک مطلب طراحی شدهاند تا بتوانید میزان فهم خود از متن را ارزیابی کنید. این پرسشها توجه شما را به نکات اصلی داستان، جزئیات مهم و روابط میان رویدادها جلب میکنند و باعث میشوند خواندن متن فعالانهتر و عمیقتر انجام شود. ترکیب متن دوزبانه، خلاصهها و پرسشهای درک مطلب باعث میشود صرفاً خوانندۀ منفعل نباشید، بلکه در فرایند یادگیری مشارکت کنید، برداشت خود را بررسی کنید و با اعتمادبهنفس بیشتری به سراغ داستانهای بعدی بروید. قسمتی از کتاب: It was an early Easter. Sledging was only just over; snow still lay in the yards; and water ran in streams down the village street. عید پاک زودهنگامی بود. سورتمهسواری تازه تمام شده بود، برف هنوز در حیاطها مانده بود و آب جویبارها از خیابان روستا جاری بود. Two little girls from different houses happened to meet in a lane between two homesteads, where the dirty water after running through the farmyards had formed a large puddle. One girl was very small, the other a little bigger. Their mothers had dressed them both in new frocks. The little one wore a blue frock, the other a yellow print, and both had red kerchiefs on their heads. They had just come from church when they met, and first they showed each other their finery, and then they began to play. Soon the fancy took them to splash about in the water, and the smaller one was going to step into the puddle, shoes and all, when the elder checked her:‘Don’t go in so, Malásha,’ said she, ‘your mother will scold you. I will take off my shoes and stockings, and you take off yours.’ دو دختر کوچک از دو خانۀ متفاوت، در کوچهای بین دو عمارت بهطور اتفاقی همدیگر را ملاقات کردند؛ جایی که آب کثیف پس از گذشتن از حیاط مزارع، گودالی بزرگ ساخته بود. یکی خیلی کوچک بود، دیگری کمی بزرگتر. مادرهایشان به تن هر دو لباسهای نو پوشانده بودند. دختر کوچکتر لباس آبی داشت، دیگری پارچۀ زرد چاپی و هر دو روسری قرمز روی سرشان. تازه از کلیسا برگشته بودند که همدیگر را دیدند. ابتدا لباسهای قشنگشان را به هم نشان دادند و بعد شروع به بازی کردند. خیلی زود دلشان خواست در آب بپرند و دختر کوچکتر میخواست با کفش داخل گودال برود، که دختر بزرگتر جلویش را گرفت: «اینطوری نرو، مالاشا. مادرت دعوایت میکند. من کفش و جورابهایم را درمیآورم، تو هم دربیاور.» They did so; and then, picking up their skirts, began walking towards each other through the puddle. The water came up to Malásha’s ankles, and she said‘ :It is deep, Akúlya. I’m afraid!’ این کار را انجام دادند و بعد، دامنهایشان را بالا زدند و شروع کردند به سمت هم در گودال راه رفتن. آب تا مچ پای مالاشا میرسید و گفت: «عمیق است، آکولیا. میترسم.» ‘Come on,’ replied the other. ‘Don’t be frightened. It won’t get any deeper.’ When they got near one another, Akúlya said: ‘Mind, Malásha, don’t splash. Walk carefully!’ دیگری جواب داد «بیا. نترس. عمیقتر نمیشود.» وقتی نزدیک هم شدند، آکولیا گفت: «حواست باشد، مالاشا. آب نپاش. آرام راه برو.» She had hardly said this, when Malásha plumped down her foot so that the water splashed right on to Akúlya’s frock. The frock was splashed, and so were Akúlya’s eyes and nose. When she saw the stains on her frock, she was angry and ran after Malásha to strike her. Malásha was frightened, and seeing that she had got herself into trouble, she scrambled out of the puddle, and prepared to run home. Just then Akúlya’s mother happened to be passing, and seeing that her daughter’s skirt was splashed, and her sleeves dirty, she said: ‘You naughty, dirty girl, what have you been doing?’ هنوز این را نگفته بود که مالاشا پایش را چنان کوبید که آب مستقیم روی لباس آکولیا پاشید. لباس خیس و لکهدار شد و به چشم و بینی آکولیا هم آب پاشید. وقتی لکهها را روی لباسش دید، عصبانی شد و دوید دنبال مالاشا تا او را بزند. مالاشا ترسید و دید که خودش را به دردسر انداخته، از گودال بیرون پرید و آماده شد تا بهسمت خانه بدود. درست همان لحظه، مادر آکولیا رد میشد و دید که دامن دخترش خیس و لکهدار شده و آستینهایش کثیفاند. او گفت: «دختر بد و کثیف، چهکار کردی؟» ‘Malásha did it on purpose,’ replied the girl . دختر جواب داد: «مالاشا عمداً این کار را کرد.» At this Akúlya’s mother seized Malásha, and struck her on the back of her neck. Malásha began to howl so that she could be heard all down the street. Her mother came out ‘ .What are you beating my girl for?’ said she; and began scolding her neighbour. One word led to another and they had an angry quarrel. The men came out and a crowd collected in the street, every one shouting and no one listening. They all went on quarrelling, till one gave another a push, and the affair had very nearly come to blows, when Akúlya’s old grandmother, stepping in among them, tried to calm them. مادر آکولیا مالاشا را گرفت و به پشت گردنش کتکی زد. مالاشا چنان زار زد که تا آخر خیابان صدایش شنیده میشد. مادرش بیرون آمد و گفت: «چرا دختر من را میزنی؟» و شروع به سرزنش همسایه کرد. یک کلمه به کلمۀ دیگر کشید و با هم دعوای تندی کردند. مردها بیرون آمدند و جمعیتی در خیابان جمع شد. همه فریاد میزدند و کسی گوش نمیداد. همه دعوا میکردند، تا اینکه یکی دیگری را هل داد و کار داشت به کتککاری میکشید، که مادربزرگ پیر آکولیا آمد وسط و سعی کرد آرامشان کند. ‘What are you thinking of, friends? Is it right to behave so? On a day like this, too! It is a time for rejoicing and not for such folly as this. «به چه فکر میکنید، دوستان؟ آیا درست است اینطور رفتار کنید؟ آن هم در چنین روزی! وقت شادی است، نه این حماقت.» They would not listen to the old woman, and nearly knocked her off her feet. And she would not have been able to quieten the crowd, if it had not been for Akúlya and Malásha themselves. While the women were abusing each other, Akúlya had wiped the mud off her frock, and gone back to the puddle. She took a stone and began scrapping away the earth in frornt of the puddle to make a channel through which the water could run out into the street. Presently Malásha joined her, and with a chip of wood helped her dig the channel. Just as the men were beginning to fight, the water from the channel ran streaming into the street towards the very place where the old woman was trying to pacify the men. The girls followed it; one running each side of the little stream. آنها به پیرزن گوش نکردند و نزدیک بود او را از پا بیندازند. اگر آکولیا و مالاشا خودشان آنجا نبودند، او نمیتوانست جمعیت را آرام کند. درحالیکه زنها به هم فحش میدادند، آکولیا گل را از لباسش پاک کرد و به گودال برگشت. سنگی برداشت و شروع به کندن زمین جلوی گودال کرد، تا جویی بسازد که آب به خیابان برود. خیلی زود مالاشا هم به او پیوست و با تکه چوبی کمک کرد جوی را بِکَند. درست وقتی مردها داشتند میجنگیدند، آب از جوی بهسمت خیابان جاری شد؛ درست به جایی که پیرزن داشت مردها را آرام میکرد. دخترها دنبالش دویدند؛ هر کدام در یک سمت جوی کوچک بودند. ‘Catch it, Malásha! Catch it!’ shouted Akúlya; while Malásha could not speak for laughing. آکولیا فریاد زد: «بگیرش، مالاشا! بگیرش!» درحالیکه مالاشا از خنده نمیتوانست حرف بزند. Highly delighted, and watching the chip float along on the stream, the little girls ran straight into the group of men; and the old woman, seeing them, said to the men: ‘Are you not ashamed of yourselves? To go fighting on account of these lassies, when they themselves have forgotten all about it, and are playing happily together. Dear little souls! They are wiser than you!’ دختران در اوج شادمانی به تکه چوبی که روی جریان آب شناور بود، نگاه میکردند و مستقیم وسط گروه مردها دویدند. پیرزن که آنها را دید، به مردها گفت: «خجالت نمیکشید؟ به خاطر این دخترها میجنگید، درحالیکه خودشان همهچیز را فراموش کردهاند و شادمان با هم بازی میکنند. جانهای کوچک عزیز! آنها داناتر از شما هستند.» The men looked at the little girls and were ashamed, and, laughing at themselves, went back each to his own home. مردها به دخترها نگاه کردند و شرمنده شدند. به خودشان خندیدند و هر کدام به خانۀ خودش برگشت. “Except ye turn, and become as little children, ye shall in no ways enter into the kingdom of heaven.’ «اگر برنگردید و مانند کودکان کوچک نشوید، بههیچوجه وارد پادشاهی آسمانها نخواهید شد.» دربارۀ نویسنده لئو تولستوی: لئو تولستوی نه تنها یکی از بزرگترین رماننویسان تاریخ ادبیات جهان، بلکه یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان، مورخان و مصلحان اجتماعی است. او را میتوان یک «غول ادبی» دانست که توانست با ترکیب بینظیر از واقعگرایی و تحلیلهای عمیق روانشناختی، روح انسان را در تار و پود کلماتش بنشاند. لئو تولستوی فهرست مطالب کتاب: ساختار آموزشی این کتاب آنچه مردم بدان زندگی میکنند بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم بخش هفتم بخش هشتم بخش نهم بخش دهم بخش یازدهم بخش دوازدهم شر وسوسه میکند، اما نیکی پایدار است دختران کوچک، داناتر از مردان الیاس سه پرسش
۳۵۰٬۰۰۰تومان۵۰۰٬۰۰۰
ارسال رایگان برای سبد بالای ۵۰۰٬۰۰۰ تومان
هفت روز مهلت بازگشت، بدون پرسش
کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از لئو تولستوی به انگلیسی (The greatest short stories of Leo Tolstoy) اثر لئو تولستوی (Leo Tolstoy) ترجمۀ حسن هاشمی انتشارات یوشیتا
معرفی کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از لئو تولستوی:
با این کتاب، به حقیقتهای زندگی از دریچۀ دیگری بنگرید
تولستوی با نگاهی موشکافانه، جهان را نه در کلیات، بلکه در جزئیات دقیق انسانی روایت میکند. او با نگاه تیزبین خود، شخصیتهایی را خلق میکند که در عین برخورداری از جزئیات روانشناختی، نمادی از دغدغهها و کشمکشهای عمیق بشری به شمار میروند.
مطالعۀ این کتاب دوزبانه به شما کمک میکند تا آن کمال توصیفی را که در پس کلمات او نهفته است، کشف کنید. اگر به ادبیات علاقه دارید و به دنبال یادگیری زبان انگلیسی هستید، این کتاب مناسب شماست.
هر داستان در این کتاب بهگونهای طراحی شده است که فراتر از یک متن خواندنی ساده باشد و بهصورت هدفمند، به تقویت مهارتهای زبانی زبانآموز کمک کند. به همین منظور، هر داستان شامل بخشهای آموزشی مشخصی است که فرایند یادگیری را مرحلهبهمرحله هدایت میکنند.
در ابتدای هر داستان، متن اصلی به زبان انگلیسی ارائه شده است و در کنار آن، ترجمۀ دقیق و روان فارسی قرار دارد تا بتوانید معنا، ساختار جملهها و کاربرد واژگان را بهصورت همزمان درک کنید.
پس از متن داستان، خلاصهای کوتاه از محتوای داستان ارائه میشود که به شما کمک میکند درک کلی خود از روایت را مرور کرده و مطمئن شوید مسیر داستان را بهدرستی دنبال کرده است.
در ادامه، پرسشهای درک مطلب طراحی شدهاند تا بتوانید میزان فهم خود از متن را ارزیابی کنید. این پرسشها توجه شما را به نکات اصلی داستان، جزئیات مهم و روابط میان رویدادها جلب میکنند و باعث میشوند خواندن متن فعالانهتر و عمیقتر انجام شود.
ترکیب متن دوزبانه، خلاصهها و پرسشهای درک مطلب باعث میشود صرفاً خوانندۀ منفعل نباشید، بلکه در فرایند یادگیری مشارکت کنید، برداشت خود را بررسی کنید و با اعتمادبهنفس بیشتری به سراغ داستانهای بعدی بروید.
قسمتی از کتاب:
-
It was an early Easter. Sledging was only just over; snow still lay in the yards; and water ran in streams down the village street.
عید پاک زودهنگامی بود. سورتمهسواری تازه تمام شده بود، برف هنوز در حیاطها مانده بود و آب جویبارها از خیابان روستا جاری بود. -
Two little girls from different houses happened to meet in a lane between two homesteads, where the dirty water after running through the farmyards had formed a large puddle. One girl was very small, the other a little bigger. Their mothers had dressed them both in new frocks. The little one wore a blue frock, the other a yellow print, and both had red kerchiefs on their heads. They had just come from church when they met, and first they showed each other their finery, and then they began to play. Soon the fancy took them to splash about in the water, and the smaller one was going to step into the puddle, shoes and all, when the elder checked her:‘Don’t go in so, Malásha,’ said she, ‘your mother will scold you. I will take off my shoes and stockings, and you take off yours.’
دو دختر کوچک از دو خانۀ متفاوت، در کوچهای بین دو عمارت بهطور اتفاقی همدیگر را ملاقات کردند؛ جایی که آب کثیف پس از گذشتن از حیاط مزارع، گودالی بزرگ ساخته بود. یکی خیلی کوچک بود، دیگری کمی بزرگتر. مادرهایشان به تن هر دو لباسهای نو پوشانده بودند. دختر کوچکتر لباس آبی داشت، دیگری پارچۀ زرد چاپی و هر دو روسری قرمز روی سرشان. تازه از کلیسا برگشته بودند که همدیگر را دیدند. ابتدا لباسهای قشنگشان را به هم نشان دادند و بعد شروع به بازی کردند. خیلی زود دلشان خواست در آب بپرند و دختر کوچکتر میخواست با کفش داخل گودال برود، که دختر بزرگتر جلویش را گرفت: «اینطوری نرو، مالاشا. مادرت دعوایت میکند. من کفش و جورابهایم را درمیآورم، تو هم دربیاور.» -
They did so; and then, picking up their skirts, began walking towards each other through the puddle. The water came up to Malásha’s ankles, and she said‘ :It is deep, Akúlya. I’m afraid!’
این کار را انجام دادند و بعد، دامنهایشان را بالا زدند و شروع کردند به سمت هم در گودال راه رفتن. آب تا مچ پای مالاشا میرسید و گفت: «عمیق است، آکولیا. میترسم.» -
‘Come on,’ replied the other. ‘Don’t be frightened. It won’t get any deeper.’ When they got near one another, Akúlya said: ‘Mind, Malásha, don’t splash. Walk carefully!’
دیگری جواب داد «بیا. نترس. عمیقتر نمیشود.» وقتی نزدیک هم شدند، آکولیا گفت: «حواست باشد، مالاشا. آب نپاش. آرام راه برو.» -
She had hardly said this, when Malásha plumped down her foot so that the water splashed right on to Akúlya’s frock. The frock was splashed, and so were Akúlya’s eyes and nose. When she saw the stains on her frock, she was angry and ran after Malásha to strike her. Malásha was frightened, and seeing that she had got herself into trouble, she scrambled out of the puddle, and prepared to run home. Just then Akúlya’s mother happened to be passing, and seeing that her daughter’s skirt was splashed, and her sleeves dirty, she said: ‘You naughty, dirty girl, what have you been doing?’
هنوز این را نگفته بود که مالاشا پایش را چنان کوبید که آب مستقیم روی لباس آکولیا پاشید. لباس خیس و لکهدار شد و به چشم و بینی آکولیا هم آب پاشید. وقتی لکهها را روی لباسش دید، عصبانی شد و دوید دنبال مالاشا تا او را بزند. مالاشا ترسید و دید که خودش را به دردسر انداخته، از گودال بیرون پرید و آماده شد تا بهسمت خانه بدود. درست همان لحظه، مادر آکولیا رد میشد و دید که دامن دخترش خیس و لکهدار شده و آستینهایش کثیفاند. او گفت: «دختر بد و کثیف، چهکار کردی؟» -
‘Malásha did it on purpose,’ replied the girl .
دختر جواب داد: «مالاشا عمداً این کار را کرد.» -
At this Akúlya’s mother seized Malásha, and struck her on the back of her neck. Malásha began to howl so that she could be heard all down the street. Her mother came out ‘ .What are you beating my girl for?’ said she; and began scolding her neighbour. One word led to another and they had an angry quarrel. The men came out and a crowd collected in the street, every one shouting and no one listening. They all went on quarrelling, till one gave another a push, and the affair had very nearly come to blows, when Akúlya’s old grandmother, stepping in among them, tried to calm them.
مادر آکولیا مالاشا را گرفت و به پشت گردنش کتکی زد. مالاشا چنان زار زد که تا آخر خیابان صدایش شنیده میشد. مادرش بیرون آمد و گفت: «چرا دختر من را میزنی؟» و شروع به سرزنش همسایه کرد. یک کلمه به کلمۀ دیگر کشید و با هم دعوای تندی کردند. مردها بیرون آمدند و جمعیتی در خیابان جمع شد. همه فریاد میزدند و کسی گوش نمیداد. همه دعوا میکردند، تا اینکه یکی دیگری را هل داد و کار داشت به کتککاری میکشید، که مادربزرگ پیر آکولیا آمد وسط و سعی کرد آرامشان کند. -
‘What are you thinking of, friends? Is it right to behave so? On a day like this, too! It is a time for rejoicing and not for such folly as this.
«به چه فکر میکنید، دوستان؟ آیا درست است اینطور رفتار کنید؟ آن هم در چنین روزی! وقت شادی است، نه این حماقت.» -
They would not listen to the old woman, and nearly knocked her off her feet. And she would not have been able to quieten the crowd, if it had not been for Akúlya and Malásha themselves. While the women were abusing each other, Akúlya had wiped the mud off her frock, and gone back to the puddle. She took a stone and began scrapping away the earth in frornt of the puddle to make a channel through which the water could run out into the street. Presently Malásha joined her, and with a chip of wood helped her dig the channel. Just as the men were beginning to fight, the water from the channel ran streaming into the street towards the very place where the old woman was trying to pacify the men. The girls followed it; one running each side of the little stream.
آنها به پیرزن گوش نکردند و نزدیک بود او را از پا بیندازند. اگر آکولیا و مالاشا خودشان آنجا نبودند، او نمیتوانست جمعیت را آرام کند. درحالیکه زنها به هم فحش میدادند، آکولیا گل را از لباسش پاک کرد و به گودال برگشت. سنگی برداشت و شروع به کندن زمین جلوی گودال کرد، تا جویی بسازد که آب به خیابان برود. خیلی زود مالاشا هم به او پیوست و با تکه چوبی کمک کرد جوی را بِکَند. درست وقتی مردها داشتند میجنگیدند، آب از جوی بهسمت خیابان جاری شد؛ درست به جایی که پیرزن داشت مردها را آرام میکرد. دخترها دنبالش دویدند؛ هر کدام در یک سمت جوی کوچک بودند. -
‘Catch it, Malásha! Catch it!’ shouted Akúlya; while Malásha could not speak for laughing.
آکولیا فریاد زد: «بگیرش، مالاشا! بگیرش!» درحالیکه مالاشا از خنده نمیتوانست حرف بزند. -
Highly delighted, and watching the chip float along on the stream, the little girls ran straight into the group of men; and the old woman, seeing them, said to the men: ‘Are you not ashamed of yourselves? To go fighting on account of these lassies, when they themselves have forgotten all about it, and are playing happily together. Dear little souls! They are wiser than you!’
دختران در اوج شادمانی به تکه چوبی که روی جریان آب شناور بود، نگاه میکردند و مستقیم وسط گروه مردها دویدند. پیرزن که آنها را دید، به مردها گفت: «خجالت نمیکشید؟ به خاطر این دخترها میجنگید، درحالیکه خودشان همهچیز را فراموش کردهاند و شادمان با هم بازی میکنند. جانهای کوچک عزیز! آنها داناتر از شما هستند.» -
The men looked at the little girls and were ashamed, and, laughing at themselves, went back each to his own home.
مردها به دخترها نگاه کردند و شرمنده شدند. به خودشان خندیدند و هر کدام به خانۀ خودش برگشت. -
“Except ye turn, and become as little children, ye shall in no ways enter into the kingdom of heaven.’
«اگر برنگردید و مانند کودکان کوچک نشوید، بههیچوجه وارد پادشاهی آسمانها نخواهید شد.»
دربارۀ نویسنده لئو تولستوی:
لئو تولستوی نه تنها یکی از بزرگترین رماننویسان تاریخ ادبیات جهان، بلکه یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان، مورخان و مصلحان اجتماعی است.
او را میتوان یک «غول ادبی» دانست که توانست با ترکیب بینظیر از واقعگرایی و تحلیلهای عمیق روانشناختی، روح انسان را در تار و پود کلماتش بنشاند.
لئو تولستوی
فهرست مطالب کتاب:
- ساختار آموزشی این کتاب
- آنچه مردم بدان زندگی میکنند
- بخش اول
- بخش دوم
- بخش سوم
- بخش چهارم
- بخش پنجم
- بخش ششم
- بخش هفتم
- بخش هشتم
- بخش نهم
- بخش دهم
- بخش یازدهم
- بخش دوازدهم
- شر وسوسه میکند، اما نیکی پایدار است
- دختران کوچک، داناتر از مردان
- الیاس
- سه پرسش












