

کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از فرانتس کافکا
کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از فرانتس کافکا به انگلیسی (The Greatest Short Stories of Franz Kafka) اثر فرانتس کافکا (Franz Kafka) ترجمۀ حسن هاشمی انتشارات یوشیتا معرفی کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از فرانتس کافکا: با خواندن این کتاب، میتوانید خودتان لایههای پنهان معنا و حس گمگشتگی کافکا را کشف کنید آثار کافکا، تجربۀ زیستن در جهانی مملو از ابهام، بوروکراسی خفهکننده و پارادوکسهای عمیق است. همراهی متن اصلی با ترجمه، به شما اجازه میدهد تا لایههای پنهان معنا و آن حس گمگشتگی را که مشخصۀ جهان کافکایی است، با عمق بیشتری درک کنید. همچنین شما را وامیدارد تا درمورد پوچی، اضطراب و تلاش بیهودۀ انسان برای یافتن معنا در جهانی بیمعنا، تأمل کنید. این کتاب دوزبانه، نهتنها برای علاقهمندان به ادبیات مدرن، بلکه برای کسانی که به دنبال کندوکاو در روان انسان و مواجهۀ او با ساختارهای نامفهوم هستند، مفید است. هر داستان در این کتاب بهگونهای طراحی شده است که فراتر از یک متن خواندنی ساده باشد و بهصورت هدفمند، به تقویت مهارتهای زبانی زبانآموز کمک کند. به همین منظور، هر داستان شامل بخشهای آموزشی مشخصی است که فرایند یادگیری را مرحلهبهمرحله هدایت میکنند. در ابتدای هر داستان، متن اصلی به زبان انگلیسی ارائه شده است و در کنار آن، ترجمۀ دقیق و روان فارسی قرار دارد تا بتوانید معنا، ساختار جملهها و کاربرد واژگان را بهصورت همزمان درک کنید. پس از متن داستان، خلاصهای کوتاه از محتوای داستان ارائه میشود که به شما کمک میکند درک کلی خود از روایت را مرور کرده و مطمئن شوید مسیر داستان را بهدرستی دنبال کرده است. در ادامه، پرسشهای درک مطلب طراحی شدهاند تا بتوانید میزان فهم خود از متن را ارزیابی کنید. این پرسشها توجه شما را به نکات اصلی داستان، جزئیات مهم و روابط میان رویدادها جلب میکنند و باعث میشوند خواندن متن فعالانهتر و عمیقتر انجام شود. ترکیب متن دوزبانه، خلاصهها و پرسشهای درک مطلب باعث میشود صرفاً خوانندۀ منفعل نباشید، بلکه در فرایند یادگیری مشارکت کنید، برداشت خود را بررسی کنید و با اعتمادبهنفس بیشتری به سراغ داستانهای بعدی بروید. قسمتی از کتاب: I was in great perplexity; I had to start on an urgent journey; a seriously ill patient was waiting for me in a village ten miles off; a thick blizzard of snow filled all the wide spaces between him and me; I had a gig, a light gig with big wheels, exactly right for our country roads; muffled in furs, my bag of instruments in my hand, I was in the courtyard all ready for the journey; but there was no horse to be had, no My own horse had died in the night, worn out by the fatigues of this icy winter; my servant girl was now running round the village trying to borrow a horse; but it was hopeless, I knew it, and I stood there forlornly, with the snow gathering more and more thickly upon me, more and more unable to move. در مخمصۀ بزرگی گیر افتاده بودم. باید عازم سفری ضروری میشدم. بیماری بدحال، ده مایل آنطرفتر در روستایی منتظرم بود. کولاکی سنگین از برف تمام فضای وسیع میان من و او را پر کرده بود. درشکهای سبک با چرخهای بزرگ داشتم که دقیقاً مناسب جادههای این منطقه بود. پالتوی خزم را پوشیدم، کیف ابزارهایم را به دست گرفتم و آمادۀ سفر، در حیاط ایستاده بودم؛ اما اسبی پیدا نمیشد، هیچ اسبی. اسب خودم شب گذشته، از فرط خستگی این زمستان سرد، تلف شده بود. ندیمهام حالا در روستا اینطرف و آنطرف میدوید تا اسبی قرض بگیرد؛ اما من میدانستم که امیدی نیست و در حیاط مستأصل ایستاده بودم، درحالیکه برف هر لحظه بیشتر بر من انباشته میشد و بیشازپیش توان حرکت را از من میگرفت. In the gateway the girl appeared, alone, and waved the lantern; of course, who would lend a horse at this time for such a journey? I strode through the courtyard once more; I could see no way out; in my confused distress I kicked at the dilapidated door of the year-long uninhabited pigsty. It flew open and flapped to and fro on its hinges. A steam and smell as of horses came out from it. A dim stable lantern was swinging inside from a rope. A man, crouching on his hams in that low space, showed an open blue-eyed face. “Shall I yoke up?” he asked, crawling out on all fours. I did not know what to say and merely stooped down to see what else was in the sty. در چهارچوب دروازه، دخترک تنها نمایان شد و فانوس را تکان داد. خب، معلوم بود، چه کسی در این وقت شب برای چنین سفری اسب قرض میدهد؟ یک بار دیگر در حیاط قدم زدم. هیچ راه چارهای به ذهنم نمیرسید. در پریشانی و آشفتگی درونی، لگدی به درِ قراضۀ طویلهای زدم که سالها خالی مانده بود. در باز شد و روی لولاهایش به اینسو و آنسو تاب خورد. بوی بخار و اسبها از آن بیرون زد. فانوس کمنور طویله از طنابی آویزان بود و تکان میخورد. مردی که در آن فضای محدود چمباتمه زده بود، با چهرهای بشاش و چشمان آبی نگاهم کرد و پرسید: «اسبها را یراق ببندم؟» و چهار دست و پا بیرون خزید. نمیدانستم چه بگویم و فقط خم شدم تا ببینم دیگر چه چیزی در آن طویله هست. The servant girl was standing beside me. “You never know what you’re going to find in your own house,” she said, and we both laughed. “Hey there, Brother, hey there, Sister!” called the groom, and two horses, enormous creatures with powerful flanks, one after the other, their legs tucked close to their bodies, each well- shaped head lowered like a camel’s, by sheer strength of buttocking squeezed out through the door hole which they filled entirely. But at once they were standing up, their legs long and their bodies steaming thickly. “Give him a hand,” I said, and the willing girl hurried to help the groom with the harnessing. Yet hardly was she beside him when the groom clipped hold of her and pushed his face against hers. ندیمه کنارم ایستاده بود. او گفت: «آدم هیچوقت نمیداند در خانۀ خودش چه پیدا میکند.» و بعد هر دو خندیدیم. اسببان فریاد زد: «هی برادر! هی خواهر!» و دو اسب، موجوداتی عظیم با پهلوهای قدرتمند، یکی پس از دیگری، درحالیکه پاهایشان را در شکم جمع کرده بودند و سرهای خوشفرمشان چون شتر پایین انداخته بودند، با تکیه بر نیروی محضِ عضلات پشتشان، خود را از چهارچوب در طویله بیرون کشیدند؛ چهارچوبی که هیکل آنها تمام فضای آن را پر کرده بود. اما فوراً به محض خروج، با پاهای بلند و بدنهای به شدت بخارآلودشان ایستادند. گفتم: «کمکش کن.» و دخترک مشتاقانه شتافت تا در بستن افسارها به اسببان یاری رساند. اما هنوز کنارش نرسیده بود که اسببان او را به چنگ گرفت و صورتش را به صورت او چسباند. She screamed and fled back to me; on her cheek stood out in red the marks of two rows of teeth. “You brute,” I yelled in fury, “do you want a whipping?” but in the same moment reflected that the man was a stranger; that I did not know where he came from, and that of his own free will he was helping me out when everyone else had failed me. As if he knew my thoughts he took no offense at my threat but, still busied with the horses, only turned round once towards me. “Get in,” he said then, and indeed everything was ready. دخترک جیغ کشید و بهسوی من گریخت. روی گونهاش جای سرخ دو ردیف دندان برجسته بود. از خشم فریاد زدم: «ای حیوان وحشی! شلاق میخواهی؟» اما در همان لحظه به خودم آمدم که او غریبه است. نمیدانستم از کجا آمده است و درحالیکه دیگران همه مرا ناامید کرده بودند، او به میل خودش داشت کمکم میکرد. انگار افکارم را خوانده بود. از تهدیدم نرنجید. همچنان که مشغول بستن یراق اسبها بود، فقط یک بار بهسمتم برگشت و گفت :«سوار شو.» و واقعاً همهچیز آماده بود. A magnificent pair of horses, I observed, such as I had never sat behind, and I climbed in happily. “But I’ll drive, you don’t know the way,” I said. “Of course,” said he, “I’m not coming with you anyway, I’m staying with Rose.” هردو اسبهای باشکوهی بودند. من هرگز پشتشان ننشسته بودم و با خوشحالی سوار شدم. گفتم: «ولی من خودم میرانم، تو که راه را بلد نیستی.» گفت :«البته، من که بههرحال با شما نمیآیم. من پیش رُز میمانم.» “No,” shrieked Rose, fleeing into the house with a justified presentiment that her fate was inescapable; I heard the door chain rattle as she put it up; I heard the key turn in the lock; I could see, moreover, how she put out the lights in the entrance hall and in further flight all through the rooms to keep herself from being discovered. رُز فریاد کشید: «نه!» و با پیشبینی برحق از سرنوشت گریزناپذیرش به داخل خانه دوید. صدای زنجیر در را شنیدم که آن را انداخت؛ صدای کلید را شنیدم که در قفل چرخید؛ علاوهبر این، دیدم که چراغهای راهرو و در ادامۀ فرار، چراغ تمام اتاقها را خاموش کرد تا کسی او را پیدا نکند. دربارۀ نویسنده، فرانتس کافکا: فرانتس کافکا نویسندهای است که جهان مدرن را از دریچه کابوس و بیگانگی به تصویر کشید. او در داستانهایش، انسان را درگیر بوروکراسیهای پیچیده، قوانین ناعادلانه و موقعیتهای پوچ و بیمعنا نشان میدهد. شخصیتهای کافکا اغلب در جستجوی معنا یا درک منطق دنیایی هستند که برایشان بیگانه و غیرقابل فهم است، و این تنهایی و اضطراب وجودی، امضای اصلی آثار اوست. فرانتس کافکا فهرست مطالب کتاب: ساختار آموزشی در این کتاب پزشک دهکده قضاوت دستنوشتۀ قدیمی برادرکشی شکارچی گراکوس ژوزفین؛ آوازخوان یا موش مردم
۳۵۰٬۰۰۰تومان۵۰۰٬۰۰۰
ارسال رایگان برای سبد بالای ۵۰۰٬۰۰۰ تومان
هفت روز مهلت بازگشت، بدون پرسش
کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از فرانتس کافکا به انگلیسی (The Greatest Short Stories of Franz Kafka) اثر فرانتس کافکا (Franz Kafka) ترجمۀ حسن هاشمی انتشارات یوشیتا
معرفی کتاب داستانهای کوتاه 2 زبانه از فرانتس کافکا:
با خواندن این کتاب، میتوانید خودتان لایههای پنهان معنا و حس گمگشتگی کافکا را کشف کنید
آثار کافکا، تجربۀ زیستن در جهانی مملو از ابهام، بوروکراسی خفهکننده و پارادوکسهای عمیق است. همراهی متن اصلی با ترجمه، به شما اجازه میدهد تا لایههای پنهان معنا و آن حس گمگشتگی را که مشخصۀ جهان کافکایی است، با عمق بیشتری درک کنید. همچنین شما را وامیدارد تا درمورد پوچی، اضطراب و تلاش بیهودۀ انسان برای یافتن معنا در جهانی بیمعنا، تأمل کنید. این کتاب دوزبانه، نهتنها برای علاقهمندان به ادبیات مدرن، بلکه برای کسانی که به دنبال کندوکاو در روان انسان و مواجهۀ او با ساختارهای نامفهوم هستند، مفید است.
هر داستان در این کتاب بهگونهای طراحی شده است که فراتر از یک متن خواندنی ساده باشد و بهصورت هدفمند، به تقویت مهارتهای زبانی زبانآموز کمک کند. به همین منظور، هر داستان شامل بخشهای آموزشی مشخصی است که فرایند یادگیری را مرحلهبهمرحله هدایت میکنند.
در ابتدای هر داستان، متن اصلی به زبان انگلیسی ارائه شده است و در کنار آن، ترجمۀ دقیق و روان فارسی قرار دارد تا بتوانید معنا، ساختار جملهها و کاربرد واژگان را بهصورت همزمان درک کنید.
پس از متن داستان، خلاصهای کوتاه از محتوای داستان ارائه میشود که به شما کمک میکند درک کلی خود از روایت را مرور کرده و مطمئن شوید مسیر داستان را بهدرستی دنبال کرده است.
در ادامه، پرسشهای درک مطلب طراحی شدهاند تا بتوانید میزان فهم خود از متن را ارزیابی کنید. این پرسشها توجه شما را به نکات اصلی داستان، جزئیات مهم و روابط میان رویدادها جلب میکنند و باعث میشوند خواندن متن فعالانهتر و عمیقتر انجام شود.
ترکیب متن دوزبانه، خلاصهها و پرسشهای درک مطلب باعث میشود صرفاً خوانندۀ منفعل نباشید، بلکه در فرایند یادگیری مشارکت کنید، برداشت خود را بررسی کنید و با اعتمادبهنفس بیشتری به سراغ داستانهای بعدی بروید.
قسمتی از کتاب:
-
I was in great perplexity; I had to start on an urgent journey; a seriously ill patient was waiting for me in a village ten miles off; a thick blizzard of snow filled all the wide spaces between him and me; I had a gig, a light gig with big wheels, exactly right for our country roads; muffled in furs, my bag of instruments in my hand, I was in the courtyard all ready for the journey; but there was no horse to be had, no My own horse had died in the night, worn out by the fatigues of this icy winter; my servant girl was now running round the village trying to borrow a horse; but it was hopeless, I knew it, and I stood there forlornly, with the snow gathering more and more thickly upon me, more and more unable to move.
در مخمصۀ بزرگی گیر افتاده بودم. باید عازم سفری ضروری میشدم. بیماری بدحال، ده مایل آنطرفتر در روستایی منتظرم بود. کولاکی سنگین از برف تمام فضای وسیع میان من و او را پر کرده بود. درشکهای سبک با چرخهای بزرگ داشتم که دقیقاً مناسب جادههای این منطقه بود. پالتوی خزم را پوشیدم، کیف ابزارهایم را به دست گرفتم و آمادۀ سفر، در حیاط ایستاده بودم؛ اما اسبی پیدا نمیشد، هیچ اسبی. اسب خودم شب گذشته، از فرط خستگی این زمستان سرد، تلف شده بود. ندیمهام حالا در روستا اینطرف و آنطرف میدوید تا اسبی قرض بگیرد؛ اما من میدانستم که امیدی نیست و در حیاط مستأصل ایستاده بودم، درحالیکه برف هر لحظه بیشتر بر من انباشته میشد و بیشازپیش توان حرکت را از من میگرفت. -
In the gateway the girl appeared, alone, and waved the lantern; of course, who would lend a horse at this time for such a journey? I strode through the courtyard once more; I could see no way out; in my confused distress I kicked at the dilapidated door of the year-long uninhabited pigsty. It flew open and flapped to and fro on its hinges. A steam and smell as of horses came out from it. A dim stable lantern was swinging inside from a rope. A man, crouching on his hams in that low space, showed an open blue-eyed face. “Shall I yoke up?” he asked, crawling out on all fours. I did not know what to say and merely stooped down to see what else was in the sty.
در چهارچوب دروازه، دخترک تنها نمایان شد و فانوس را تکان داد. خب، معلوم بود، چه کسی در این وقت شب برای چنین سفری اسب قرض میدهد؟ یک بار دیگر در حیاط قدم زدم. هیچ راه چارهای به ذهنم نمیرسید. در پریشانی و آشفتگی درونی، لگدی به درِ قراضۀ طویلهای زدم که سالها خالی مانده بود. در باز شد و روی لولاهایش به اینسو و آنسو تاب خورد. بوی بخار و اسبها از آن بیرون زد. فانوس کمنور طویله از طنابی آویزان بود و تکان میخورد. مردی که در آن فضای محدود چمباتمه زده بود، با چهرهای بشاش و چشمان آبی نگاهم کرد و پرسید: «اسبها را یراق ببندم؟» و چهار دست و پا بیرون خزید. نمیدانستم چه بگویم و فقط خم شدم تا ببینم دیگر چه چیزی در آن طویله هست. -
The servant girl was standing beside me. “You never know what you’re going to find in your own house,” she said, and we both laughed. “Hey there, Brother, hey there, Sister!” called the groom, and two horses, enormous creatures with powerful flanks, one after the other, their legs tucked close to their bodies, each well- shaped head lowered like a camel’s, by sheer strength of buttocking squeezed out through the door hole which they filled entirely. But at once they were standing up, their legs long and their bodies steaming thickly. “Give him a hand,” I said, and the willing girl hurried to help the groom with the harnessing. Yet hardly was she beside him when the groom clipped hold of her and pushed his face against hers.
ندیمه کنارم ایستاده بود. او گفت: «آدم هیچوقت نمیداند در خانۀ خودش چه پیدا میکند.» و بعد هر دو خندیدیم. اسببان فریاد زد: «هی برادر! هی خواهر!» و دو اسب، موجوداتی عظیم با پهلوهای قدرتمند، یکی پس از دیگری، درحالیکه پاهایشان را در شکم جمع کرده بودند و سرهای خوشفرمشان چون شتر پایین انداخته بودند، با تکیه بر نیروی محضِ عضلات پشتشان، خود را از چهارچوب در طویله بیرون کشیدند؛ چهارچوبی که هیکل آنها تمام فضای آن را پر کرده بود. اما فوراً به محض خروج، با پاهای بلند و بدنهای به شدت بخارآلودشان ایستادند. گفتم: «کمکش کن.» و دخترک مشتاقانه شتافت تا در بستن افسارها به اسببان یاری رساند. اما هنوز کنارش نرسیده بود که اسببان او را به چنگ گرفت و صورتش را به صورت او چسباند. -
She screamed and fled back to me; on her cheek stood out in red the marks of two rows of teeth. “You brute,” I yelled in fury, “do you want a whipping?” but in the same moment reflected that the man was a stranger; that I did not know where he came from, and that of his own free will he was helping me out when everyone else had failed me. As if he knew my thoughts he took no offense at my threat but, still busied with the horses, only turned round once towards me. “Get in,” he said then, and indeed everything was ready.
دخترک جیغ کشید و بهسوی من گریخت. روی گونهاش جای سرخ دو ردیف دندان برجسته بود. از خشم فریاد زدم: «ای حیوان وحشی! شلاق میخواهی؟» اما در همان لحظه به خودم آمدم که او غریبه است. نمیدانستم از کجا آمده است و درحالیکه دیگران همه مرا ناامید کرده بودند، او به میل خودش داشت کمکم میکرد. انگار افکارم را خوانده بود. از تهدیدم نرنجید. همچنان که مشغول بستن یراق اسبها بود، فقط یک بار بهسمتم برگشت و گفت :«سوار شو.» و واقعاً همهچیز آماده بود. -
A magnificent pair of horses, I observed, such as I had never sat behind, and I climbed in happily. “But I’ll drive, you don’t know the way,” I said. “Of course,” said he, “I’m not coming with you anyway, I’m staying with Rose.”
هردو اسبهای باشکوهی بودند. من هرگز پشتشان ننشسته بودم و با خوشحالی سوار شدم. گفتم: «ولی من خودم میرانم، تو که راه را بلد نیستی.» گفت :«البته، من که بههرحال با شما نمیآیم. من پیش رُز میمانم.» -
“No,” shrieked Rose, fleeing into the house with a justified presentiment that her fate was inescapable; I heard the door chain rattle as she put it up; I heard the key turn in the lock; I could see, moreover, how she put out the lights in the entrance hall and in further flight all through the rooms to keep herself from being discovered.
رُز فریاد کشید: «نه!» و با پیشبینی برحق از سرنوشت گریزناپذیرش به داخل خانه دوید. صدای زنجیر در را شنیدم که آن را انداخت؛ صدای کلید را شنیدم که در قفل چرخید؛ علاوهبر این، دیدم که چراغهای راهرو و در ادامۀ فرار، چراغ تمام اتاقها را خاموش کرد تا کسی او را پیدا نکند.
دربارۀ نویسنده، فرانتس کافکا:
فرانتس کافکا نویسندهای است که جهان مدرن را از دریچه کابوس و بیگانگی به تصویر کشید. او در داستانهایش، انسان را درگیر بوروکراسیهای پیچیده، قوانین ناعادلانه و موقعیتهای پوچ و بیمعنا نشان میدهد. شخصیتهای کافکا اغلب در جستجوی معنا یا درک منطق دنیایی هستند که برایشان بیگانه و غیرقابل فهم است، و این تنهایی و اضطراب وجودی، امضای اصلی آثار اوست.
فرانتس کافکا
فهرست مطالب کتاب:
- ساختار آموزشی در این کتاب
- پزشک دهکده
- قضاوت
- دستنوشتۀ قدیمی
- برادرکشی
- شکارچی گراکوس
- ژوزفین؛ آوازخوان یا موش مردم












