

کتاب دختر شگفتانگیز من
کتاب دختر شگفتانگیز من (دو کتاب در یک کتاب) به انگلیسی (You are an Amazing Girl& Shine, My Amazing Girl) اثر نادیا راس و اِما مایر: (Nadia Ross & Emma Meyer ) ترجمۀ فاطمه قربانزاده انتشارات کودکیار معرفی کتاب دختر شگفتانگیز من: این کتاب به خواننده میآموزد که چگونه با تکیه بر قدرت درونی، یادگیری از خطاها و حفظ روحیه، دوباره برخیزد و نور درون خود را بتاباند. وجود درسهای اخلاقی عمیق و لحن جذاب و صمیمانه، این اثر را به انتخابی عالی برای والدین و مربیانی تبدیل کرده است که میخواهند فراتر از آموزشهای درسی، هوش هیجانی و تابآوری را در دختران تقویت کنند. در هر داستان، خواننده با دخترکی همراه میشود که دقیقاً همان نگرانیها یا تردیدهای او را تجربه میکند. این قهرمانهای کوچک، لزوماً بینقص نیستند، آنها گاهی اشتباه میکنند یا شکست میخورند، اما نکتۀ کلیدی در نحوۀ مواجهۀ آنها با این دشواریهاست. معرفی کامل دختر شگفتانگیز من: کتاب اول اثری است که با هدف یادآوری ارزش، زیبایی درونی و توانمندی دختران نوشته شده است و پیام اصلی آن این است که هر دختر، صرفنظر از ترسها، تردیدها یا اشتباهاتش، وجودی یگانه و ارزشمند دارد. نویسنده تلاش میکند به دختران کمک کند خود را نه از دریچۀ ضعفها، بلکه از منظر تواناییها، امیدها و ظرفیتهای منحصربهفردشان ببینند. یکی از نکات مهم این اثر، داستانهای الهامبخش و قابلدرک برای کودکان است. شخصیتهای داستانی با موقعیتهایی روبهرو میشوند که برای بسیاری از دختران آشناست: احساس ترس، نگرانی، کمبود اعتمادبهنفس یا تجربۀ شکست و ناامیدی. اما نویسنده بهجای آنکه این احساسات را انکار کند، به کودک نشان میدهد که عبور از این تجربهها ممکن است و هر دشواری میتواند به فرصتی برای کشف قدرت درونی تبدیل شود. از نظر تربیتی، این اثر صرفاً سرگرمکننده نیست، بلکه نوعی همراه عاطفی و آموزشی برای کودک به شمار میآید. مفاهیمی مانند عشق به خود، امید، تلاشکردن، حفظ دوستیها و باور به رؤیاها در بافت داستانی کتاب تنیده شدهاند. همین موضوع باعث میشود این اثر برای مطالعه در خانه، پیش از خواب یا حتی در محیطهای آموزشی و تربیتی بسیار مناسب باشد. کتاب دوم نیز در امتداد همین رویکرد نوشته شده است، اما تأکید ویژهتری بر درخشیدن دختران در مواجهه با مشکلات زندگی دارد. این کتاب با معرفی چند دختر متفاوت، به خواننده نشان میدهد که هرکس با وجود ترسها، فشارها و مشکلاتش، میتواند مسیر رشد و شکوفایی خود را پیدا کند. در اینجا درخشیدن به معنای کاملبودن نیست، بلکه به معنای ادامهدادن، شجاعبودن و خاموشنکردن نور درونی است. داستانهای این کتاب به موضوعاتی بسیار واقعی و امروزی میپردازند؛ از اضطراب و فشارهای روحی گرفته تا مسئله تصویر ذهنی از خود، وفادارماندن به خویشتن و مقابله با دشواریهای اجتماعی. همین واقعگرایی باعث میشود دختران احساس کنند کتاب با زبان خودشان با آنها حرف میزند. شخصیتها دور از دسترس و آرمانی نیستند، بلکه شبیه کودکانیاند که هر روز در مدرسه، خانه یا جمع دوستان با این مسائل درگیر میشوند. این کتاب افزون بر جنبۀ داستانی، نقش پررنگی در پرورش تابآوری و اعتمادبهنفس دارد. هر داستان حامل پیامی روشن است: شکست پایان نیست، ترس نشانۀ ناتوانی نیست و هر دختر میتواند با شناخت بهتر خود، از موانع عبور کند. درنتیجه این نوشته، فقط یک مجموعه داستان نیست، بلکه کتابی الهامبخش برای ساختن ذهنیتی سالمتر و قویتر در دختران است. درنهایت این دو کتاب در کنار هم، مجموعهای الهامبخش برای تقویت عزتنفس، خودباوری و شجاعت در دختران به شمار میآیند. هر دو اثر تلاش میکنند به کودک یادآوری کنند که ارزش او وابسته به بینقصبودن، برندهشدن یا تأیید دائمی دیگران نیست، بلکه از درون وجود او سرچشمه میگیرد. این پیام، بهویژه در دنیای امروز که کودکان خیلی زود با مقایسه، فشار اجتماعی و اضطراب روبهرو میشوند، اهمیت فراوانی دارد. از منظر تربیتی، هر دو برای والدین، معلمان و مراقبانی که میخواهند در کنار سرگرمی، محتوایی عمیق و سازنده به دختران هدیه بدهند، انتخابهای بسیار مناسبی هستند. این آثار با زبانی ساده و داستانهایی صمیمی، بذر اعتمادبهنفس، امید و تابآوری را در ذهن کودک میکارند و به او کمک میکنند باور کند که میتواند با همۀ دشواریها، همچنان بدرخشد. قسمتهایی از کتاب: تکلیف بزرگ سارا تا حالا پیش آمده که از انجام کاری بترسی و نگران این باشی که نتوانی بهخوبی انجامش بدهی؟ بعضی از تکالیف مدرسه ممکن است چندین ساعت یا حتی چندین روز طول بکشند! آیا تمام تلاشت را میکنی که بهترین نتیجۀ ممکن را بگیری؟ چقدر برایش وقت میگذاری؟ وقتی تکلیف خود را تحویل میدهی، چقدر اضطراب داری؟ دختر شگفتانگیزم، نگران نباش، اضطرابت فقط نشان میدهد که تو چقدر به وظیفهات اهمیت میدهی؛ اگر سخت تلاش کنی، درسهای خیلی خوبی یاد میگیری. با یادگرفتن این درسها، دنیا برایت گلستان میشود. سارا یک روز با ترسولرز به خانه برگشت. او با عجله وارد خانه شد، کیف مدرسهاش را زمین انداخت و بهطرف مادرش دوید، بعد گفت: «مامان! تکالیف زیادی برای آخر هفته دارم. خیلی طول میکشه. باورم نمیشه که معلم این همه تکلیف بهمون داده!» مادر سارا لبخند زد. او میدانست که سارا همیشه موقع گرفتن تکالیف جدید دلشوره میگرفت، چون دوست داشت در مدرسه بهترین باشد. او به سارا گفت: «معلمت اگه میدونست که از پسش برنمیآیی، این تکلیف رو بهت نمیداد. حالا باید چهکار کنی؟» «باید تا جمعه یه مدل سهبُعدی از منظومۀ شمسی با کل سیارات و قمرهاشون درست کنم و تحویل بدم. باید زودتر بسازمش!» سارا خیلی نگران بود، چون بهجز چند آجرچینی روی هم، تا آن موقع چیزی برای مدرسه درست نکرده بود. «قوانین تکلیفت رو میدونی؟» سارا جواب داد: «آره!» بعد توی راهرو دوید، کیفش را برداشت و به آشپزخانه برگشت. مادر ابرویش را بالا انداخت، بعد دستش را بالا آورد و گفت: «سارا، تو باید آروم باشی و یه نفس عمیق بکشی. اینقدر هم توی خونه ندو، میدونی که این کار خلاف قوانین خونه است.» سارا به حرف مادرش گوش کرد. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. او متوجه شد که مادرش درست میگوید. اگر بچهها آمادگی چنین تکلیفی را نداشتند، معلم اصلاً آن را به بچههای کلاس نمیسپرد؛ ولی تکلیف آنقدر زیاد بود که میدانست باید هرچه زودتر آن را شروع کند. سارا گفت: «مامان ما یه سری وسیله لازم داریم.» مادر سارا لبخندی زد. فهمید که سارا آماده است تا تکلیفش را انجام دهد. «باشه، ولی قدم اول رو یادت رفت. چرا برای مدلی که میخوای بسازی برنامهریزی نمیکنی تا طبق اون کارمون رو شروع کنیم؟» سارا سر تکان داد. بعد، جستوجو کرد و چندین راه مختلف برای ساخت یک منظومۀ شمسی سهبُعدی پیدا کرد. در آخر، تصمیم گرفت که صفحۀ منظومۀ شمسی را داخل یک جعبه بسازد تا حمل آن برایش راحتتر باشد. بااینکه مادرش در مورد نوشتن فهرست چیزی به او نگفته بود، ولی سارا یک فهرست از ابزار، لوازم و سیارات مورد نیازش تهیه کرد. او متوجه شد که برای قمرها هم باید توپهای یونولیتی در اندازههای مختلف تهیه کند. او رنگ، کاغذ رنگی، سیخ، چسب و چند وسیلۀ دیگر نیاز داشت. سارا تکالیف دیگرش را تمام کرد و کنار خانوادهاش شام خورد، بعد فهرستش را برداشت و با پدر و مادرش به فروشگاه رفت. همانطور که در فروشگاه قدم میزد، هر وسیلهای را که نیاز داشت، بررسی میکرد و توی سبدش میگذاشت. برایش خیلی سخت بود که بهجز لوازم توی فهرستش چیز دیگری را به سبدش اضافه نکند. فروشگاه صنایع دستی، لوازم خیلی خوبی داشت. سارا دوست داشت همهٔ آنها را بردارد و نگاهشان کند، ولی مدام به خودش یادآوری میکرد که باید روی فهرستش تمرکز کند. باید همان شب تکلیفش را شروع میکرد، چون منظومۀ شمسیاش خیلی بزرگ بود! و اگر همان موقع کارش را شروع نمیکرد، شاید اصلاً نمیتوانست تمامش کند. وقتی سبد پر شد، وسایل را پای صندوق بردند تا والدینش هزینه را پرداخت کنند. و در آخر، همگی از فروشگاه بیرون رفتند. بعداز اینکه به خانه رسیدند، سارا تمام وسایلی را که برای نقاشی نیاز داشت، جدا کرد. وسیلهها خیلی زیاد بودند. سارا دستپاچه شد. نمیدانست که آیا میتواند همۀ آن سیارات، قمرها و ستارهها را رنگآمیزی کند یا نه. نگران بود که کارش را بهموقع تمام نکند، یا اینکه کارش بهترین نباشد. اصلاً نمیدانست که باید از کجا شروع کند. یکدفعه یاد حرفهای مادرش افتاد که گفته بود آرام باش، چشمانت را ببند و یک نفس عمیق بکش. بعد، همین کارها را انجام داد. وقتی که نفسش را بیرون داد، با خودش فکر کرد که اول فقط با یک توپ یونولیتی کارش را شروع کند و بعد سراغ توپ بعدی برود. او یک برنامه نوشت و فهمید کارش آنقدرها هم که فکرش را میکرد، زیاد و سخت نبود. اگر امشب و فردا رنگآمیزی میکرد، دو روز دیگر فرصت داشت تا باقی لوازم را کنار هم بچیند. سارا بعداز این برنامهریزی، تا آخر هفته سخت کار کرد. هنوز هم گاهی نگران تکلیفش میشد، ولی فقط یک نفس عمیق میکشید و به خودش میگفت که همهچیز درست میشود. سارا در زمان تعیینشده، نگاهی به منظومۀ شمسیاش انداخت و نگران شد که نکند کارش خیلی هم خوب نشده باشد. مادر به او کمک کرد تا کاردستیاش را به مدرسه ببرد. سارا وقتی که کاردستیهای دانشآموزان دیگر را دید، فهمید که کارش را خیلی هم خوب انجام داده است. او بهجز سیارات و قمرهایشان، چند ستاره و خورشید را هم به کاردستیاش اضافه کرده بود. کاردستی او مثل کاردستی خیلی از بچههای دیگر زیبا بود. سارا فهمید که نگرانیاش کاملاً بیجا بوده است. وقتی که سارا و مادرش منظومۀ شمسی را روی زمین گذاشتند، سارا فهمید که برای انجام این کار به خودش افتخار میکند و کاردستیاش خیلی هم زیباست. یادش آمد که اول هفته چقدر نگران بود، ولی حالا نتیجۀ تلاش و برنامهریزیاش را میدید. او دیگر میدانست که وقتی نگران میشود، کافی است چشمهایش را ببندد، یک نفس عمیق بکشد و برای کارش برنامهریزی کند؛ آنوقت همهچیز درست میشود، چون او دختر باهوش و باارادهای است. خب، نظرت چیست؟ میدانی که هر اتفاقی هم بیفتد، تو از پس هر کار سختی برمیآیی؟ حتی وقتی فکر میکنی که از پس انجام کاری برنمیآیی، باید دستبهکار شوی و هرطور که شده انجامش بدهی، چون با کمی تمرین و کمک، حتماً میتوانی به هدف خودت برسی! یادت نرود که چشمهایت را ببندی، یک نفس عمیق بکشی و این را بدانی که از پس هر کاری برمیآیی. ولی اگر شکست بخورم چه؟ آقای جانسون گفت: «یه نوشتۀ عالی دیگه! یاسمن تو رکورد بیشترین تعداد مقالۀ چاپشده توی مدرسه رو داری!» یاسمن عاشق نوشتن بود؛ عاشق نوشتن داستان و شعر، مقاله دربارۀ مردم منطقه و مطالبی در مورد مسائلی که جهان را تحتتأثیر قرار میداد. دلش میخواست در مورد همهچیز بنویسد. آقای جانسون پرسید: «تا حالا به مسابقۀ نویسندگی فکر کردی؟» یاسمن همانطور که به زمین نگاه میکرد، جواب داد: «اوه! مطمئن نیستم.» دوستان، والدین و معلمهایش میگفتند که او نویسندۀ فوقالعادهای است، اما خودش مطمئن نبود که نویسندگیاش خیلی هم خوب باشد، هرچند که عاشق این کار بود. او کتابهای تمام نویسندگان بزرگ آفریقایی-آمریکایی را خوانده بود. تصورش را نمیکرد که بتواند نویسندهای به بزرگی تونی موریسون یا مایا آنجلو شود. او وحشت داشت که روزی، یک شخص مهم، مثلاً یکی از داورهای همین مسابقه، به او بگوید که شرایط لازم را برای نویسندگی ندارد. «خب، اگه نوشتههات رو براشون نفرستی، واقعاً حیف میشه. رقابت با نویسندههایی از سراسر کشور، تجربۀ خیلی خوبی برات میشه.» یاسمن گفت: «میدونم. پس به نوشتههای قبلیام یه نگاهی میاندازم.» آقای جانسون با لبخندی دلگرمکننده گفت: «عالیه!» این قول یاسمن باعث میشد که آقای جانسون حداقل تا چند روز سراغی از مسابقه نگیرد. البته، یاسمن عاشق تعریفوتمجیدهای دیگران از کارش بود. او عاشق این بود که از دیگران بشنود در کاری خوب است، اما رقابتش با کل کشور؟ اگر شکست میخورد، تا عمر داشت به این راحتیها آن را از یاد نمیبرد. آن وقت مردم دیگر مشتاق خواندن نوشتههایش نمیشدند و رؤیای نویسندگی او در همانجا به پایان میرسید! او بهسمت کافهتریا رفت تا دختری به نام امبر را پیدا کند. یاسمن درحال نوشتن مقالهای در مورد تشکیل یک پویش محلی برای کمک به خانوادهای بود که در آتشسوزی وحشتناک منزلشان، تمام دارایی خود را از دست داده بودند. یاسمن با پرسوجو فهمیده بود همانطور که اعضای آن خانواده درحال بازسازی خانۀ خود بودند و سعی میکردند تا دوباره روی پای خود بایستند، امبر هم به چند پسر از مدرسۀ ابتدایی در دستهبندی و تحویل کمکهای مالی مردم کمک میکرد. یاسمن امبر را دید و خودش را گرومپی در مقابل او انداخت، بعد سلام کرد: «سلام!» امبر بهآرامی گفت: «سلام.» بعد بااحتیاط لبخند زد. «میخواستم ببینم که میشه در مورد پویشی که با بچههای دبستان راه انداختید، باهام صحبت کنی. من دارم برای روزنامه در موردش مطلب مینویسم.» «اوه، بله، حتماً. چی میخوای بدونی؟» یاسمن تمام وقت ناهار را با امبر گذراند. این را فهمید که توجه مردم جامعه به مشکل آن خانواده خیلی بیشتر از حد انتظارشان بوده است. او تا چند روز بههمراه آن دو پسر از مدرسۀ ابتدایی، یعنی مارک و آرون که این پویش را راه انداخته بودند، با اعضای آن خانواده صحبت کرد. از ایستگاه آتشنشانی محل بازدید کرد و از رئیس ایستگاه در مورد چگونگی شروع آتشسوزی خانهها سؤالهایی پرسید (میخواست در مقالهاش بخشی را به نحوۀ جلوگیری از آتشسوزی اختصاص دهد). او بههمراه امبر زمانی را هم صرف کمک به این پویش، دستهبندی کمکهای مالی و تحویل آنها کرد. آنها بستهها را تحویل دادند. در راه برگشت، امبر به شوخی گفت: «حتماً تا الان مطالب زیادی برای مقالهات آماده کردی.» یاسمن جواب داد: «اوه، تقریباً کارش تموم شده. من فقط میخواستم بیشتر بهتون کمک کنم.» امبر پرسید: «خب، من اون اعلامیههای مربوط به مسابقۀ نویسندگی رو توی کلاس زبان انگلیسی دیدم. تو هم قراره توش شرکت کنی؟» «نمیدونم. راستش، سختی خیلی زیادی داره.» «چرا خب؟» یاسمن سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد، بعد گفت: «از کل کشور شرکتکننده داره. نمیدونم که میتونم باهاشون رقابت کنم یا نه.» امبر با لحنی دلگرمکننده پرسید: «ولی هر بار که روزنامۀ مدرسه رو میخونم، حداقل یکی از مقالههای تو توش چاپ شده. همیشه هم نوشتههات عالی بودن! دیگه از چی میترسی؟» «ممکنه که شکست بخورم.» امبر ادامه داد: «خب، مطمئناً اگه تلاش نکنی، شکست میخوری. معلمهامون چی میگن؟ ‹تلاش کن و شکست بخور، ولی هیچوقت دست از تلاش برندار.›» «میدونی چیه؟ تو درست میگی! داستان پویشی که راه انداختید، از هر چیزی یهکم داخل خودش داره: غصه، اطلاعات مفید، امید و زیبایی انسانیت. من هم توی این مسابقه شرکت میکنم!» امبر دستهایش را به هم کوبید و از خیابان عبور کرد تا به خانه برود. در همان حال گفت: «عالیه!» «فردا میبینمت! میخوام همین الان، قبلاز اینکه جا بزنم، انجامش بدم!» یاسمن به خانه رفت، لپتاپش را روشن کرد و بلافاصله مقاله را برای مسابقه بارگذاری کرد. بعداز آن فقط باید صبر میکرد. او مشغول کارهای دیگر شد و سعی کرد که به مسابقه فکر نکند. در آن مدت، باز هم به پویش کمک کرد و یکعالم مطلب برای روزنامه فرستاد؛ یعنی مقالهای در مورد یک جشنوارۀ هنری محلی، نقد کتاب، یک داستان کوتاه فانتزی و همچنین داستانی که مشغول تحقیق روی آن بود. آن داستان، بهطور اختصاصی در مورد پناهگاه حیوانات شهرشان بود. آنها امیدوار بودند که کمکهای مالی بیشتری جمع کنند و آدمهای بیشتری را راضی کنند تا بهجای خریدن بچه گربه، از حیوانات بیپناه مراقبت کنند. یاسمن مدتی را در پناهگاه گذراند و بعد در مورد حیوانات مختلف آنجا تحقیق کرد. او در مورد حیوانات خاصی که مدت زیادی در آن پناهگاه بودند، چند مقالۀ «برجسته» نوشت. خیلی امیدوار بود که مقالهاش به آن حیوانات کمک کند تا خانههای دائمی خودشان را پیدا کنند. شرکت در آن مسابقۀ نویسندگی به او انگیزه و اشتیاق بیشتری داده بود که تاجاییکه میتواند بنویسد! مقالۀ پناهگاه حیوانات او را خیلی سرگرم کرده بود و ذهنش را از رقابت دور نگه داشته بود؛ اما وقتی او صبح روز اعلام نتایج از خواب بیدار شد، خیلی مضطرب بود و با دلشوره به مدرسه رفت. وقتی داشت از کنار آقای جانسون میگذشت، نزدیک بود با او برخورد کند. آقای جانسون گفت: «بهبه، یاسمن خانوم! چه خوب شد دیدمت. بیا به دفترم.» بله، قرار بود بفهمد که آیا توانایی لازم برای رقابت در سطح ملی نویسندگی را دارد یا نه. اگر از پس آن برمیآمد، عالی میشد؛ ولی اگر شکست میخورد… خب، حتی نمیتوانست فکرش را کند. فکرش هم خیلی وحشتناک بود. آقای جانسون گفت: «بشین.» یاسمن نشست. نمیدانست کجا را نگاه کند. دیوارها پر از پوستر کتاب، نمایشنامه و فیلم افرادی بودند که او آرزو داشت روزی مثل آنها شود. «حالا، قبلاز اینکه شروع کنم، میخوام بدونی که ما توی این مدرسه خیلی به تو افتخار میکنیم.» یاسمن با خودش گفت، که اینطور. آنها از کارم راضی نبودند. باید بیخیال آرزوهایم شوم. «اینقدر اخمو نباش! تو مسابقه رو نبردی…» چشمهای یاسمن پر از اشک شد. دلش نمیخواست پیش آقای جانسون گریه کند. «اوه، باشه، اشکالی نداره. ممنون که از من حمایت کردین.» از جایش بلند شد. میخواست از دفتر بیرون برود و خودش را به نزدیکترین سرویس بهداشتی برساند. «بشین، لطفاً. هنوز حرفهام تموم نشده.» بیشتر از این؟ او تا همینجا هم به اندازۀ کافی تحقیر شده بود. «همونطور که میدونی، شرکتکنندهها از دانشآموزانی بودن که سن اونها از دبیرستان به بالا بود. تو با بچههای خیلی باتجربهای رقابت کردی، ولی داورها خیلی کارت رو دوست داشتن.» انگار اوضاع داشت بهتر میشد. یاسمن صاف نشست تا خوب به حرفهای آقای جانسون گوش دهد. «اونها ازت دعوت کردن تا توی برنامۀ نویسندگی تابستونیشون شرکت کنی. تمام هزینههاش هم پرداخت شده. اونها پتانسیل بالایی توی کار تو دیدن، یاسمن.» نفس یاسمن بند آمد. پدر و مادر او هیچوقت نتوانسته بودند هزینۀ رفتن او به آن اردوهای تخصصی را بپردازند. «وای! این فوقالعاده است! ممنونم از شما آقای جانسون! خیلی ممنونم!» وقتی که یاسمن بهسمت کلاسش میرفت، نمیتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. درست است که او در مسابقه برنده نشده بود، ولی اگر در آن شرکت نمیکرد، هیچوقت این فرصت نصیبش نمیشد. این «شکست» فقط قدمی در مسیر موفقیت او بود. حتی اگر از امتحانکردن چیزهای جدید کمی میترسی یا اگر مطمئن نیستی که در کاری بهترین خواهی بود یا نه، پس حتماً آن چیز را امتحان کن! گاهی اوقات، وقتی دلت را به دریا میزنی، ممکن است چیز خیلی شگفتانگیزی را کشف کنی. همیشه یادت باشد، موفقیت فقط به معنای برندهبودن نیست، بلکه به معنای داشتن شجاعت برای انجام کارهای جدید است! دربارۀ نویسندگان، نادیا راس و اِما مایر: نادیا راس، از نویسندگانی است که آثارش بیشتر بر رشد عاطفی، اعتمادبهنفس و آموزش مهارتهای درونی به کودکان، بهویژه دختران، تمرکز دارد. در نوشتههای او معمولاً تلاش میشود مفاهیم مهمی مانند خودباوری، شجاعت، تابآوری و پذیرش خویشتن، در قالب داستانهایی ساده، صمیمی و قابلفهم برای مخاطب کمسنوسال ارائه شود. سبک او بهگونهای است که کودک میتواند با شخصیتها همذاتپنداری کند و احساس کند چالشهایش دیده و درک میشود. در آثار نادیا راس، داستان فقط وسیلهای برای سرگرمی نیست، بلکه ابزاری برای آموزش نرم و غیرمستقیم است. او میکوشد به جای نصیحتکردن مستقیم، موقعیتهایی خلق کند که کودک از دل روایت، پیام را خودش کشف کند. همین ویژگی باعث میشود کتابهای او برای والدین، مربیان و معلمانی که به دنبال منابعی برای تقویت عزتنفس و سلامت روان کودکان هستند، ارزشمند و کاربردی باشند. نادیا راس اِما مایر نیز در حوزۀ ادبیات الهامبخش و تربیتی برای کودکان فعالیت دارد و نگاه او بیش از هر چیز بر پرورش احساس ارزشمندی و قدرت درونی در دختران متمرکز است. او در روایتهایش معمولاً به سراغ دغدغههایی میرود که در ظاهر کوچکاند، اما در دنیای کودکانه بسیار عمیق و تعیینکنندهاند؛ مسائلی مانند ترس از شکست، احساس کافینبودن، نگرانی از قضاوت دیگران و نیاز به پذیرفتهشدن. ویژگی برجستۀ نوشتههای اِما مایر، لحن گرم و تشویقکنندۀ آن است. او تلاش میکند در خلال داستان، فضایی امن برای کودک بسازد؛ فضایی که در آن اشتباهکردن پایان راه نیست، بلکه بخشی از رشد است. به همین دلیل، آثار او معمولاً حالوهوایی امیدبخش دارند و میکوشند به دختران بیاموزند که حتی در روزهای سخت نیز میتوانند با تکیه بر تواناییهای خود، دوباره برخیزند و مسیرشان را ادامه دهند. فهرست مطالب کتاب: کتاب اول: تو دختر فوقالعادهای هستی مقدمۀ کتاب اول لونای فضول نیکول در مدرسۀ جدید تکلیف بزرگ سارا روی پای خودت بایست لوسی کیک میپزد سوفیا دوست جدید پیدا میکند گرِیس و مدل موی بدش امیلیا و قلدرها نادیا و پدربزرگش ماری ستارۀ فوتبال کتاب دوم: بدرخش، دختر شگفتانگیز من مقدمۀ کتاب دوم فصل اول: به خودت افتخار کن! فصل دوم: ایمان، بزرگترین قدرت ماورایی است! فصل سوم: زیبایی تو! فصل چهارم: ولی اگر شکست بخورم چه؟ فصل پنجم: قدرت کلمات فصل ششم: قدمهای کوچک بردار و رؤیاهای بزرگ داشته باش فصل هفتم: اجازه نده تاریکی دیگران، نور وجودت را خاموش کند فصل هشتم: یک غریبه شاید همان دوستی باشد که هنوز با او آشنا نشدهای
۳۵۰٬۰۰۰تومان۵۰۰٬۰۰۰
ارسال رایگان برای سبد بالای ۵۰۰٬۰۰۰ تومان
هفت روز مهلت بازگشت، بدون پرسش
کتاب دختر شگفتانگیز من (دو کتاب در یک کتاب) به انگلیسی (You are an Amazing Girl& Shine, My Amazing Girl) اثر نادیا راس و اِما مایر: (Nadia Ross & Emma Meyer ) ترجمۀ فاطمه قربانزاده انتشارات کودکیار
معرفی کتاب دختر شگفتانگیز من:
این کتاب به خواننده میآموزد که چگونه با تکیه بر قدرت درونی، یادگیری از خطاها و حفظ روحیه، دوباره برخیزد و نور درون خود را بتاباند. وجود درسهای اخلاقی عمیق و لحن جذاب و صمیمانه، این اثر را به انتخابی عالی برای والدین و مربیانی تبدیل کرده است که میخواهند فراتر از آموزشهای درسی، هوش هیجانی و تابآوری را در دختران تقویت کنند. در هر داستان، خواننده با دخترکی همراه میشود که دقیقاً همان نگرانیها یا تردیدهای او را تجربه میکند. این قهرمانهای کوچک، لزوماً بینقص نیستند، آنها گاهی اشتباه میکنند یا شکست میخورند، اما نکتۀ کلیدی در نحوۀ مواجهۀ آنها با این دشواریهاست.
معرفی کامل دختر شگفتانگیز من:
کتاب اول اثری است که با هدف یادآوری ارزش، زیبایی درونی و توانمندی دختران نوشته شده است و پیام اصلی آن این است که هر دختر، صرفنظر از ترسها، تردیدها یا اشتباهاتش، وجودی یگانه و ارزشمند دارد. نویسنده تلاش میکند به دختران کمک کند خود را نه از دریچۀ ضعفها، بلکه از منظر تواناییها، امیدها و ظرفیتهای منحصربهفردشان ببینند.
یکی از نکات مهم این اثر، داستانهای الهامبخش و قابلدرک برای کودکان است. شخصیتهای داستانی با موقعیتهایی روبهرو میشوند که برای بسیاری از دختران آشناست: احساس ترس، نگرانی، کمبود اعتمادبهنفس یا تجربۀ شکست و ناامیدی. اما نویسنده بهجای آنکه این احساسات را انکار کند، به کودک نشان میدهد که عبور از این تجربهها ممکن است و هر دشواری میتواند به فرصتی برای کشف قدرت درونی تبدیل شود.
از نظر تربیتی، این اثر صرفاً سرگرمکننده نیست، بلکه نوعی همراه عاطفی و آموزشی برای کودک به شمار میآید. مفاهیمی مانند عشق به خود، امید، تلاشکردن، حفظ دوستیها و باور به رؤیاها در بافت داستانی کتاب تنیده شدهاند. همین موضوع باعث میشود این اثر برای مطالعه در خانه، پیش از خواب یا حتی در محیطهای آموزشی و تربیتی بسیار مناسب باشد.
کتاب دوم نیز در امتداد همین رویکرد نوشته شده است، اما تأکید ویژهتری بر درخشیدن دختران در مواجهه با مشکلات زندگی دارد. این کتاب با معرفی چند دختر متفاوت، به خواننده نشان میدهد که هرکس با وجود ترسها، فشارها و مشکلاتش، میتواند مسیر رشد و شکوفایی خود را پیدا کند. در اینجا درخشیدن به معنای کاملبودن نیست، بلکه به معنای ادامهدادن، شجاعبودن و خاموشنکردن نور درونی است.
داستانهای این کتاب به موضوعاتی بسیار واقعی و امروزی میپردازند؛ از اضطراب و فشارهای روحی گرفته تا مسئله تصویر ذهنی از خود، وفادارماندن به خویشتن و مقابله با دشواریهای اجتماعی. همین واقعگرایی باعث میشود دختران احساس کنند کتاب با زبان خودشان با آنها حرف میزند. شخصیتها دور از دسترس و آرمانی نیستند، بلکه شبیه کودکانیاند که هر روز در مدرسه، خانه یا جمع دوستان با این مسائل درگیر میشوند.
این کتاب افزون بر جنبۀ داستانی، نقش پررنگی در پرورش تابآوری و اعتمادبهنفس دارد. هر داستان حامل پیامی روشن است: شکست پایان نیست، ترس نشانۀ ناتوانی نیست و هر دختر میتواند با شناخت بهتر خود، از موانع عبور کند. درنتیجه این نوشته، فقط یک مجموعه داستان نیست، بلکه کتابی الهامبخش برای ساختن ذهنیتی سالمتر و قویتر در دختران است.
درنهایت این دو کتاب در کنار هم، مجموعهای الهامبخش برای تقویت عزتنفس، خودباوری و شجاعت در دختران به شمار میآیند. هر دو اثر تلاش میکنند به کودک یادآوری کنند که ارزش او وابسته به بینقصبودن، برندهشدن یا تأیید دائمی دیگران نیست، بلکه از درون وجود او سرچشمه میگیرد. این پیام، بهویژه در دنیای امروز که کودکان خیلی زود با مقایسه، فشار اجتماعی و اضطراب روبهرو میشوند، اهمیت فراوانی دارد.
از منظر تربیتی، هر دو برای والدین، معلمان و مراقبانی که میخواهند در کنار سرگرمی، محتوایی عمیق و سازنده به دختران هدیه بدهند، انتخابهای بسیار مناسبی هستند. این آثار با زبانی ساده و داستانهایی صمیمی، بذر اعتمادبهنفس، امید و تابآوری را در ذهن کودک میکارند و به او کمک میکنند باور کند که میتواند با همۀ دشواریها، همچنان بدرخشد.
قسمتهایی از کتاب:
-
تکلیف بزرگ سارا
تا حالا پیش آمده که از انجام کاری بترسی و نگران این باشی که نتوانی بهخوبی انجامش بدهی؟ بعضی از تکالیف مدرسه ممکن است چندین ساعت یا حتی چندین روز طول بکشند! آیا تمام تلاشت را میکنی که بهترین نتیجۀ ممکن را بگیری؟ چقدر برایش وقت میگذاری؟ وقتی تکلیف خود را تحویل میدهی، چقدر اضطراب داری؟ دختر شگفتانگیزم، نگران نباش، اضطرابت فقط نشان میدهد که تو چقدر به وظیفهات اهمیت میدهی؛ اگر سخت تلاش کنی، درسهای خیلی خوبی یاد میگیری. با یادگرفتن این درسها، دنیا برایت گلستان میشود.
سارا یک روز با ترسولرز به خانه برگشت. او با عجله وارد خانه شد، کیف مدرسهاش را زمین انداخت و بهطرف مادرش دوید، بعد گفت: «مامان! تکالیف زیادی برای آخر هفته دارم. خیلی طول میکشه. باورم نمیشه که معلم این همه تکلیف بهمون داده!»
مادر سارا لبخند زد. او میدانست که سارا همیشه موقع گرفتن تکالیف جدید دلشوره میگرفت، چون دوست داشت در مدرسه بهترین باشد. او به سارا گفت: «معلمت اگه میدونست که از پسش برنمیآیی، این تکلیف رو بهت نمیداد. حالا باید چهکار کنی؟»
«باید تا جمعه یه مدل سهبُعدی از منظومۀ شمسی با کل سیارات و قمرهاشون درست کنم و تحویل بدم. باید زودتر بسازمش!» سارا خیلی نگران بود، چون بهجز چند آجرچینی روی هم، تا آن موقع چیزی برای مدرسه درست نکرده بود.
«قوانین تکلیفت رو میدونی؟»
سارا جواب داد: «آره!» بعد توی راهرو دوید، کیفش را برداشت و به آشپزخانه برگشت. مادر ابرویش را بالا انداخت، بعد دستش را بالا آورد و گفت: «سارا، تو باید آروم باشی و یه نفس عمیق بکشی. اینقدر هم توی خونه ندو، میدونی که این کار خلاف قوانین خونه است.»
سارا به حرف مادرش گوش کرد. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. او متوجه شد که مادرش درست میگوید. اگر بچهها آمادگی چنین تکلیفی را نداشتند، معلم اصلاً آن را به بچههای کلاس نمیسپرد؛ ولی تکلیف آنقدر زیاد بود که میدانست باید هرچه زودتر آن را شروع کند.
سارا گفت: «مامان ما یه سری وسیله لازم داریم.»
مادر سارا لبخندی زد. فهمید که سارا آماده است تا تکلیفش را انجام دهد. «باشه، ولی قدم اول رو یادت رفت. چرا برای مدلی که میخوای بسازی برنامهریزی نمیکنی تا طبق اون کارمون رو شروع کنیم؟»
سارا سر تکان داد. بعد، جستوجو کرد و چندین راه مختلف برای ساخت یک منظومۀ شمسی سهبُعدی پیدا کرد. در آخر، تصمیم گرفت که صفحۀ منظومۀ شمسی را داخل یک جعبه بسازد تا حمل آن برایش راحتتر باشد.
بااینکه مادرش در مورد نوشتن فهرست چیزی به او نگفته بود، ولی سارا یک فهرست از ابزار، لوازم و سیارات مورد نیازش تهیه کرد.
او متوجه شد که برای قمرها هم باید توپهای یونولیتی در اندازههای مختلف تهیه کند. او رنگ، کاغذ رنگی، سیخ، چسب و چند وسیلۀ دیگر نیاز داشت.
سارا تکالیف دیگرش را تمام کرد و کنار خانوادهاش شام خورد، بعد فهرستش را برداشت و با پدر و مادرش به فروشگاه رفت. همانطور که در فروشگاه قدم میزد، هر وسیلهای را که نیاز داشت، بررسی میکرد و توی سبدش میگذاشت. برایش خیلی سخت بود که بهجز لوازم توی فهرستش چیز دیگری را به سبدش اضافه نکند. فروشگاه صنایع دستی، لوازم خیلی خوبی داشت. سارا دوست داشت همهٔ آنها را بردارد و نگاهشان کند، ولی مدام به خودش یادآوری میکرد که باید روی فهرستش تمرکز کند. باید همان شب تکلیفش را شروع میکرد، چون منظومۀ شمسیاش خیلی بزرگ بود! و اگر همان موقع کارش را شروع نمیکرد، شاید اصلاً نمیتوانست تمامش کند.
وقتی سبد پر شد، وسایل را پای صندوق بردند تا والدینش هزینه را پرداخت کنند. و در آخر، همگی از فروشگاه بیرون رفتند.
بعداز اینکه به خانه رسیدند، سارا تمام وسایلی را که برای نقاشی نیاز داشت، جدا کرد. وسیلهها خیلی زیاد بودند. سارا دستپاچه شد. نمیدانست که آیا میتواند همۀ آن سیارات، قمرها و ستارهها را رنگآمیزی کند یا نه. نگران بود که کارش را بهموقع تمام نکند، یا اینکه کارش بهترین نباشد. اصلاً نمیدانست که باید از کجا شروع کند.
یکدفعه یاد حرفهای مادرش افتاد که گفته بود آرام باش، چشمانت را ببند و یک نفس عمیق بکش. بعد، همین کارها را انجام داد.
وقتی که نفسش را بیرون داد، با خودش فکر کرد که اول فقط با یک توپ یونولیتی کارش را شروع کند و بعد سراغ توپ بعدی برود. او یک برنامه نوشت و فهمید کارش آنقدرها هم که فکرش را میکرد، زیاد و سخت نبود. اگر امشب و فردا رنگآمیزی میکرد، دو روز دیگر فرصت داشت تا باقی لوازم را کنار هم بچیند.
سارا بعداز این برنامهریزی، تا آخر هفته سخت کار کرد. هنوز هم گاهی نگران تکلیفش میشد، ولی فقط یک نفس عمیق میکشید و به خودش میگفت که همهچیز درست میشود.
سارا در زمان تعیینشده، نگاهی به منظومۀ شمسیاش انداخت و نگران شد که نکند کارش خیلی هم خوب نشده باشد. مادر به او کمک کرد تا کاردستیاش را به مدرسه ببرد. سارا وقتی که کاردستیهای دانشآموزان دیگر را دید، فهمید که کارش را خیلی هم خوب انجام داده است. او بهجز سیارات و قمرهایشان، چند ستاره و خورشید را هم به کاردستیاش اضافه کرده بود. کاردستی او مثل کاردستی خیلی از بچههای دیگر زیبا بود. سارا فهمید که نگرانیاش کاملاً بیجا بوده است.
وقتی که سارا و مادرش منظومۀ شمسی را روی زمین گذاشتند، سارا فهمید که برای انجام این کار به خودش افتخار میکند و کاردستیاش خیلی هم زیباست. یادش آمد که اول هفته چقدر نگران بود، ولی حالا نتیجۀ تلاش و برنامهریزیاش را میدید. او دیگر میدانست که وقتی نگران میشود، کافی است چشمهایش را ببندد، یک نفس عمیق بکشد و برای کارش برنامهریزی کند؛ آنوقت همهچیز درست میشود، چون او دختر باهوش و باارادهای است.
خب، نظرت چیست؟ میدانی که هر اتفاقی هم بیفتد، تو از پس هر کار سختی برمیآیی؟ حتی وقتی فکر میکنی که از پس انجام کاری برنمیآیی، باید دستبهکار شوی و هرطور که شده انجامش بدهی، چون با کمی تمرین و کمک، حتماً میتوانی به هدف خودت برسی! یادت نرود که چشمهایت را ببندی، یک نفس عمیق بکشی و این را بدانی که از پس هر کاری برمیآیی.
-
ولی اگر شکست بخورم چه؟
آقای جانسون گفت: «یه نوشتۀ عالی دیگه! یاسمن تو رکورد بیشترین تعداد مقالۀ چاپشده توی مدرسه رو داری!»
یاسمن عاشق نوشتن بود؛ عاشق نوشتن داستان و شعر، مقاله دربارۀ مردم منطقه و مطالبی در مورد مسائلی که جهان را تحتتأثیر قرار میداد. دلش میخواست در مورد همهچیز بنویسد.
آقای جانسون پرسید: «تا حالا به مسابقۀ نویسندگی فکر کردی؟»
یاسمن همانطور که به زمین نگاه میکرد، جواب داد: «اوه! مطمئن نیستم.» دوستان، والدین و معلمهایش میگفتند که او نویسندۀ فوقالعادهای است، اما خودش مطمئن نبود که نویسندگیاش خیلی هم خوب باشد، هرچند که عاشق این کار بود. او کتابهای تمام نویسندگان بزرگ آفریقایی-آمریکایی را خوانده بود. تصورش را نمیکرد که بتواند نویسندهای به بزرگی تونی موریسون یا مایا آنجلو شود. او وحشت داشت که روزی، یک شخص مهم، مثلاً یکی از داورهای همین مسابقه، به او بگوید که شرایط لازم را برای نویسندگی ندارد.
«خب، اگه نوشتههات رو براشون نفرستی، واقعاً حیف میشه. رقابت با نویسندههایی از سراسر کشور، تجربۀ خیلی خوبی برات میشه.»
یاسمن گفت: «میدونم. پس به نوشتههای قبلیام یه نگاهی میاندازم.»
آقای جانسون با لبخندی دلگرمکننده گفت: «عالیه!»
این قول یاسمن باعث میشد که آقای جانسون حداقل تا چند روز سراغی از مسابقه نگیرد. البته، یاسمن عاشق تعریفوتمجیدهای دیگران از کارش بود. او عاشق این بود که از دیگران بشنود در کاری خوب است، اما رقابتش با کل کشور؟ اگر شکست میخورد، تا عمر داشت به این راحتیها آن را از یاد نمیبرد. آن وقت مردم دیگر مشتاق خواندن نوشتههایش نمیشدند و رؤیای نویسندگی او در همانجا به پایان میرسید!
او بهسمت کافهتریا رفت تا دختری به نام امبر را پیدا کند. یاسمن درحال نوشتن مقالهای در مورد تشکیل یک پویش محلی برای کمک به خانوادهای بود که در آتشسوزی وحشتناک منزلشان، تمام دارایی خود را از دست داده بودند. یاسمن با پرسوجو فهمیده بود همانطور که اعضای آن خانواده درحال بازسازی خانۀ خود بودند و سعی میکردند تا دوباره روی پای خود بایستند، امبر هم به چند پسر از مدرسۀ ابتدایی در دستهبندی و تحویل کمکهای مالی مردم کمک میکرد. یاسمن امبر را دید و خودش را گرومپی در مقابل او انداخت، بعد سلام کرد: «سلام!»
امبر بهآرامی گفت: «سلام.» بعد بااحتیاط لبخند زد.
«میخواستم ببینم که میشه در مورد پویشی که با بچههای دبستان راه انداختید، باهام صحبت کنی. من دارم برای روزنامه در موردش مطلب مینویسم.»
«اوه، بله، حتماً. چی میخوای بدونی؟»
یاسمن تمام وقت ناهار را با امبر گذراند. این را فهمید که توجه مردم جامعه به مشکل آن خانواده خیلی بیشتر از حد انتظارشان بوده است. او تا چند روز بههمراه آن دو پسر از مدرسۀ ابتدایی، یعنی مارک و آرون که این پویش را راه انداخته بودند، با اعضای آن خانواده صحبت کرد. از ایستگاه آتشنشانی محل بازدید کرد و از رئیس ایستگاه در مورد چگونگی شروع آتشسوزی خانهها سؤالهایی پرسید (میخواست در مقالهاش بخشی را به نحوۀ جلوگیری از آتشسوزی اختصاص دهد). او بههمراه امبر زمانی را هم صرف کمک به این پویش، دستهبندی کمکهای مالی و تحویل آنها کرد.
آنها بستهها را تحویل دادند. در راه برگشت، امبر به شوخی گفت: «حتماً تا الان مطالب زیادی برای مقالهات آماده کردی.»
یاسمن جواب داد: «اوه، تقریباً کارش تموم شده. من فقط میخواستم بیشتر بهتون کمک کنم.»
امبر پرسید: «خب، من اون اعلامیههای مربوط به مسابقۀ نویسندگی رو توی کلاس زبان انگلیسی دیدم. تو هم قراره توش شرکت کنی؟»
«نمیدونم. راستش، سختی خیلی زیادی داره.»
«چرا خب؟»
یاسمن سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد، بعد گفت: «از کل کشور شرکتکننده داره. نمیدونم که میتونم باهاشون رقابت کنم یا نه.»
امبر با لحنی دلگرمکننده پرسید: «ولی هر بار که روزنامۀ مدرسه رو میخونم، حداقل یکی از مقالههای تو توش چاپ شده. همیشه هم نوشتههات عالی بودن! دیگه از چی میترسی؟»
«ممکنه که شکست بخورم.»
امبر ادامه داد: «خب، مطمئناً اگه تلاش نکنی، شکست میخوری. معلمهامون چی میگن؟ ‹تلاش کن و شکست بخور، ولی هیچوقت دست از تلاش برندار.›»
«میدونی چیه؟ تو درست میگی! داستان پویشی که راه انداختید، از هر چیزی یهکم داخل خودش داره: غصه، اطلاعات مفید، امید و زیبایی انسانیت. من هم توی این مسابقه شرکت میکنم!»
امبر دستهایش را به هم کوبید و از خیابان عبور کرد تا به خانه برود. در همان حال گفت: «عالیه!»
«فردا میبینمت! میخوام همین الان، قبلاز اینکه جا بزنم، انجامش بدم!»
یاسمن به خانه رفت، لپتاپش را روشن کرد و بلافاصله مقاله را برای مسابقه بارگذاری کرد. بعداز آن فقط باید صبر میکرد.
او مشغول کارهای دیگر شد و سعی کرد که به مسابقه فکر نکند. در آن مدت، باز هم به پویش کمک کرد و یکعالم مطلب برای روزنامه فرستاد؛ یعنی مقالهای در مورد یک جشنوارۀ هنری محلی، نقد کتاب، یک داستان کوتاه فانتزی و همچنین داستانی که مشغول تحقیق روی آن بود. آن داستان، بهطور اختصاصی در مورد پناهگاه حیوانات شهرشان بود. آنها امیدوار بودند که کمکهای مالی بیشتری جمع کنند و آدمهای بیشتری را راضی کنند تا بهجای خریدن بچه گربه، از حیوانات بیپناه مراقبت کنند.
یاسمن مدتی را در پناهگاه گذراند و بعد در مورد حیوانات مختلف آنجا تحقیق کرد. او در مورد حیوانات خاصی که مدت زیادی در آن پناهگاه بودند، چند مقالۀ «برجسته» نوشت. خیلی امیدوار بود که مقالهاش به آن حیوانات کمک کند تا خانههای دائمی خودشان را پیدا کنند. شرکت در آن مسابقۀ نویسندگی به او انگیزه و اشتیاق بیشتری داده بود که تاجاییکه میتواند بنویسد!
مقالۀ پناهگاه حیوانات او را خیلی سرگرم کرده بود و ذهنش را از رقابت دور نگه داشته بود؛ اما وقتی او صبح روز اعلام نتایج از خواب بیدار شد، خیلی مضطرب بود و با دلشوره به مدرسه رفت.
وقتی داشت از کنار آقای جانسون میگذشت، نزدیک بود با او برخورد کند. آقای جانسون گفت: «بهبه، یاسمن خانوم! چه خوب شد دیدمت. بیا به دفترم.»
بله، قرار بود بفهمد که آیا توانایی لازم برای رقابت در سطح ملی نویسندگی را دارد یا نه. اگر از پس آن برمیآمد، عالی میشد؛ ولی اگر شکست میخورد… خب، حتی نمیتوانست فکرش را کند. فکرش هم خیلی وحشتناک بود.
آقای جانسون گفت: «بشین.»
یاسمن نشست. نمیدانست کجا را نگاه کند. دیوارها پر از پوستر کتاب، نمایشنامه و فیلم افرادی بودند که او آرزو داشت روزی مثل آنها شود.
«حالا، قبلاز اینکه شروع کنم، میخوام بدونی که ما توی این مدرسه خیلی به تو افتخار میکنیم.»
یاسمن با خودش گفت، که اینطور. آنها از کارم راضی نبودند. باید بیخیال آرزوهایم شوم.
«اینقدر اخمو نباش! تو مسابقه رو نبردی…»
چشمهای یاسمن پر از اشک شد. دلش نمیخواست پیش آقای جانسون گریه کند.
«اوه، باشه، اشکالی نداره. ممنون که از من حمایت کردین.» از جایش بلند شد. میخواست از دفتر بیرون برود و خودش را به نزدیکترین سرویس بهداشتی برساند.
«بشین، لطفاً. هنوز حرفهام تموم نشده.»
بیشتر از این؟ او تا همینجا هم به اندازۀ کافی تحقیر شده بود.
«همونطور که میدونی، شرکتکنندهها از دانشآموزانی بودن که سن اونها از دبیرستان به بالا بود. تو با بچههای خیلی باتجربهای رقابت کردی، ولی داورها خیلی کارت رو دوست داشتن.»
انگار اوضاع داشت بهتر میشد. یاسمن صاف نشست تا خوب به حرفهای آقای جانسون گوش دهد.
«اونها ازت دعوت کردن تا توی برنامۀ نویسندگی تابستونیشون شرکت کنی. تمام هزینههاش هم پرداخت شده. اونها پتانسیل بالایی توی کار تو دیدن، یاسمن.»
نفس یاسمن بند آمد. پدر و مادر او هیچوقت نتوانسته بودند هزینۀ رفتن او به آن اردوهای تخصصی را بپردازند. «وای! این فوقالعاده است! ممنونم از شما آقای جانسون! خیلی ممنونم!»
وقتی که یاسمن بهسمت کلاسش میرفت، نمیتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. درست است که او در مسابقه برنده نشده بود، ولی اگر در آن شرکت نمیکرد، هیچوقت این فرصت نصیبش نمیشد. این «شکست» فقط قدمی در مسیر موفقیت او بود.
حتی اگر از امتحانکردن چیزهای جدید کمی میترسی یا اگر مطمئن نیستی که در کاری بهترین خواهی بود یا نه، پس حتماً آن چیز را امتحان کن! گاهی اوقات، وقتی دلت را به دریا میزنی، ممکن است چیز خیلی شگفتانگیزی را کشف کنی. همیشه یادت باشد، موفقیت فقط به معنای برندهبودن نیست، بلکه به معنای داشتن شجاعت برای انجام کارهای جدید است!
دربارۀ نویسندگان، نادیا راس و اِما مایر:
نادیا راس، از نویسندگانی است که آثارش بیشتر بر رشد عاطفی، اعتمادبهنفس و آموزش مهارتهای درونی به کودکان، بهویژه دختران، تمرکز دارد. در نوشتههای او معمولاً تلاش میشود مفاهیم مهمی مانند خودباوری، شجاعت، تابآوری و پذیرش خویشتن، در قالب داستانهایی ساده، صمیمی و قابلفهم برای مخاطب کمسنوسال ارائه شود. سبک او بهگونهای است که کودک میتواند با شخصیتها همذاتپنداری کند و احساس کند چالشهایش دیده و درک میشود.
در آثار نادیا راس، داستان فقط وسیلهای برای سرگرمی نیست، بلکه ابزاری برای آموزش نرم و غیرمستقیم است. او میکوشد به جای نصیحتکردن مستقیم، موقعیتهایی خلق کند که کودک از دل روایت، پیام را خودش کشف کند. همین ویژگی باعث میشود کتابهای او برای والدین، مربیان و معلمانی که به دنبال منابعی برای تقویت عزتنفس و سلامت روان کودکان هستند، ارزشمند و کاربردی باشند.
نادیا راس
اِما مایر نیز در حوزۀ ادبیات الهامبخش و تربیتی برای کودکان فعالیت دارد و نگاه او بیش از هر چیز بر پرورش احساس ارزشمندی و قدرت درونی در دختران متمرکز است. او در روایتهایش معمولاً به سراغ دغدغههایی میرود که در ظاهر کوچکاند، اما در دنیای کودکانه بسیار عمیق و تعیینکنندهاند؛ مسائلی مانند ترس از شکست، احساس کافینبودن، نگرانی از قضاوت دیگران و نیاز به پذیرفتهشدن.
ویژگی برجستۀ نوشتههای اِما مایر، لحن گرم و تشویقکنندۀ آن است. او تلاش میکند در خلال داستان، فضایی امن برای کودک بسازد؛ فضایی که در آن اشتباهکردن پایان راه نیست، بلکه بخشی از رشد است. به همین دلیل، آثار او معمولاً حالوهوایی امیدبخش دارند و میکوشند به دختران بیاموزند که حتی در روزهای سخت نیز میتوانند با تکیه بر تواناییهای خود، دوباره برخیزند و مسیرشان را ادامه دهند.
فهرست مطالب کتاب:
- کتاب اول: تو دختر فوقالعادهای هستی
- مقدمۀ کتاب اول
- لونای فضول
- نیکول در مدرسۀ جدید
- تکلیف بزرگ سارا
- روی پای خودت بایست
- لوسی کیک میپزد
- سوفیا دوست جدید پیدا میکند
- گرِیس و مدل موی بدش
- امیلیا و قلدرها
- نادیا و پدربزرگش
- ماری ستارۀ فوتبال
- کتاب دوم: بدرخش، دختر شگفتانگیز من
- مقدمۀ کتاب دوم
- فصل اول: به خودت افتخار کن!
- فصل دوم: ایمان، بزرگترین قدرت ماورایی است!
- فصل سوم: زیبایی تو!
- فصل چهارم: ولی اگر شکست بخورم چه؟
- فصل پنجم: قدرت کلمات
- فصل ششم: قدمهای کوچک بردار و رؤیاهای بزرگ داشته باش
- فصل هفتم: اجازه نده تاریکی دیگران، نور وجودت را خاموش کند
- فصل هشتم: یک غریبه شاید همان دوستی باشد که هنوز با او آشنا نشدهای











