ارسال رایگان برای خرید بالای ۵۰۰ هزار تومان

مثنوی و معنوی

۵.۰ (۱)

کتاب مثنوی معنوی مؤلف معصومه گلشنی انتشارات کودک‌یار معرفی کتاب مثنوی معنوی: کتاب مثنوی معنوی مهم‌ترین اثر شاعر و عارف بزرگ، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، است. این کتاب ارزشمند که به زبان‌های مختلف دنیا مثل انگلیسی، آلمانی، ترکی و… ترجمه شده، شهرتی جهانی دارد و همچنان الهام‌بخش مردم در سراسر دنیاست. مولانا حدود هشتصد سال پیش در شهر بلخ (که امروز در افغانستان قرار دارد) به دنیا آمد. خانواده‌اش به‌دلیل مشکلاتی که پدرش، بهاء ولد، با حکومت خوارزمشاهیان داشت، به آناتولی (ترکیۀ امروزی) مهاجرت کردند. مولانا بعدها به توصیۀ یکی از شاگردان نزدیکش، حسام‌الدین چلپی، شروع به نوشتن کتاب مثنوی کرد. این کتاب از شش دفتر تشکیل شده و شامل حدود ۲۵ هزار بیت است که در قالب مثنوی سروده شده‌اند. داستان‌های مثنوی معنوی، ساده و دلنشین هستند و بسیاری از آنها از زندگی روزمره و حرف‌های مردم عادی الهام گرفته شده‌اند؛ اما در پس این داستان‌های ساده، پیام‌های عمیق اخلاقی، دینی و عرفانی نهفته است. مولانا با زبان شیرین خود تلاش کرده ما را به تفکر دربارۀ زندگی، اخلاق و معنویت دعوت کند. این کتاب تنها مجموعه‌ای از حکایت‌های پندآموز نیست؛ بلکه یکی از گنجینه‌های بزرگ ادبی و تاریخی زبان فارسی است که خواندن آن، به ما کمک می‌کند تا ریشه‌های زبانی و فرهنگی خود را بشناسیم و آنها را حفظ کنیم. شاید بعضی از کلمات یا مفاهیم این کتاب برای شما جدید یا دشوار باشد، به همین دلیل پیشنهاد می‌کنیم این کتاب را همراه با والدین یا بزرگترها بخوانید. این کار نه‌تنها به شما کمک می‌کند داستان‌ها را بهتر بفهمید، بلکه به شما فرصت می‌دهد واژه‌ها و اصطلاحات کهن فارسی را هم یاد بگیرید و از زیبایی‌های این زبان غنی لذت ببرید. کتاب مثنوی معنوی قسمتی از کتاب مثنوی معنوی: روزی روزگاری، در گوشه‌ای از یک باغ بزرگ و سرسبز، مگس کوچک و بازیگوشی زندگی می‌کرد. مگس قصۀ ما عاشق ماجراجویی بود و دوست داشت به چشم دیگران خیلی بزرگ و مهم باشد. یک روز که درحال پرواز روی گل‌ها بود، ناگهان چشمش به برگ خشکی افتاد که روی مقداری ادرار الاغ افتاده بود. مگس که حسابی خوشحال شده بود، با غرور و هیجان روی برگ نشست. کمی به اطرافش نگاه کرد و گفت: «این برگ حتماً یک کشتی بزرگ است و این آب جمع‌شده هم حتماً یک دریای پهناور! چقدر من خوش‌شانس هستم که امروز ناخدای این کشتی شده‌ام!» مگس کوچولو خودش را در لباس یک ناخدای شجاع تصور کرد که کلاهی بزرگ بر سر دارد و با یک فرمان طلایی، کشتی را هدایت می‌کند. او با هیجان داد می‌زد: «آهای مسافران، مواظب باشید! طوفان شدیدی در راه است! اما نگران نباشید، من ناخدای شجاعی هستم و شما را سالم به مقصد می‌رسانم.» مگس کوچک شروع به خیال‌پردازی کرد و با خودش گفت: «من با این کشتی درحال عبور از دریاهای پرماجرایی هستم. شاید دزدان دریایی هم به ما حمله کنند!» همان‌طور که مشغول خیال‌پردازی بود، باد ملایمی وزید و برگ را کمی به حرکت درآورد. مگس با خوشحالی فریاد زد: «وای! کشتی به راه افتاد. حالا این منم که باید کشتی را درست هدایت کنم تا به مقصد برسیم.» اما چیزی که مگس نمی‌دانست این بود که این “کشتی” او درواقع فقط یک برگ خشک بود که روی مقداری ادرار الاغ افتاده بود! او آن‌قدر در خیال‌های خودش غرق شده بود که واقعاً فکر می‌کرد ناخدای یک کشتی وسط یک دریای بزرگ است. آن مگس بر برگ کاه و بول خر همچو کشتیبان همی افراشت سر گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام اینک این دریا و این کشتی و من مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن در همین هنگام پروانه از آنجا رد می‌شد، با تعجب به مگس نگاه کرد و گفت: «آهای مگس کوچولو، داری چه‌کار میکنی؟» مگس با غرور پاسخ داد: «من ناخدای این کشتی بزرگم! الان درحال عبور از یک دریای پهناورم!» پروانه بلند خندید و گفت: «اما اینکه فقط یک برگ خشک روی ادرار است، نه دریا!» مگس که هنوز در خیال خودش غرق بود، به پروانه توجهی نکرد و گفت: «تو نمی‌فهمی! اینجا کشتی من است و من ناخدای این کشتی بزرگ هستم!» اما واقعیت این بود که دنیای مگس خیلی کوچک‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کرد. “مولانا این حکایت را برای توصیف آدم‌هایی نوشته است که ادعای بزرگی در علم و معرفت دارند؛ اما درواقع نادان و کوته‌فکر هستند. دنیای آنها آن‌قدر کوچک است که به اندک دانش یا مهارتی که دارند، مغرور می‌شوند و مثل این مگس در تخیلات‌شان زندگی می‌کنند.” حکایت موش و شتر حکایت عنب،اوزوم،استافیل و انگور فهرست کتاب مثنوی معنوی سخنی با دوستداران حکایت‌های مثنوی معنوی حکایت اول: مگس و خیال دریانوردی حکایت دوم: دوستی با خرس حکایت سوم: ماجرای مرد کم‌شنوا و همسایۀ مریض حکایت چهارم: خر برفت و خر برفت و خر برفت حکایت پنجم: موسی و چوپان حکایت ششم: موش و شتر حکایت هفتم: درخت جاودانگی حکایت هشتم: عِنب، اوزوم، استافیل و انگور حکایت نهم: شغالی که دوست داشت طاووس باشد حکایت دهم: فیل در تاریکی حکایت یازدهم: خواب گنج حکایت دوازدهم: درخت خار حکایت سیزدهم: آهو در طویلۀ خران حکایت چهاردهم: دوستی موش و قورباغه حکایت پانزدهم: سگ بیچاره حکایت شانزدهم: سه ماهی در برکه حکایت هفدهم: دهل زدن دزد حکایت هجدهم: دانش بی‌فایده حکایت نوزدهم: پادشاه و دو غلام حکایت بیستم: خرگوش دانا

۳۲۲٬۰۰۰تومان۴۶۰٬۰۰۰

۳۰٪ تخفیف
موجود در انبار
۱

ارسال رایگان برای سبد بالای ۵۰۰٬۰۰۰ تومان

هفت روز مهلت بازگشت، بدون پرسش

کتاب مثنوی معنوی مؤلف معصومه گلشنی انتشارات کودک‌یار

معرفی کتاب مثنوی معنوی:

کتاب مثنوی معنوی مهم‌ترین اثر شاعر و عارف بزرگ، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، است. این کتاب ارزشمند که به زبان‌های مختلف دنیا مثل انگلیسی، آلمانی، ترکی و… ترجمه شده، شهرتی جهانی دارد و همچنان الهام‌بخش مردم در سراسر دنیاست.

مولانا حدود هشتصد سال پیش در شهر بلخ (که امروز در افغانستان قرار دارد) به دنیا آمد. خانواده‌اش به‌دلیل مشکلاتی که پدرش، بهاء ولد، با حکومت خوارزمشاهیان داشت، به آناتولی (ترکیۀ امروزی) مهاجرت کردند. مولانا بعدها به توصیۀ یکی از شاگردان نزدیکش، حسام‌الدین چلپی، شروع به نوشتن کتاب مثنوی کرد. این کتاب از شش دفتر تشکیل شده و شامل حدود ۲۵ هزار بیت است که در قالب مثنوی سروده شده‌اند.

داستان‌های مثنوی معنوی، ساده و دلنشین هستند و بسیاری از آنها از زندگی روزمره و حرف‌های مردم عادی الهام گرفته شده‌اند؛ اما در پس این داستان‌های ساده، پیام‌های عمیق اخلاقی، دینی و عرفانی نهفته است. مولانا با زبان شیرین خود تلاش کرده ما را به تفکر دربارۀ زندگی، اخلاق و معنویت دعوت کند.

این کتاب تنها مجموعه‌ای از حکایت‌های پندآموز نیست؛ بلکه یکی از گنجینه‌های بزرگ ادبی و تاریخی زبان فارسی است که خواندن آن، به ما کمک می‌کند تا ریشه‌های زبانی و فرهنگی خود را بشناسیم و آنها را حفظ کنیم. شاید بعضی از کلمات یا مفاهیم این کتاب برای شما جدید یا دشوار باشد، به همین دلیل پیشنهاد می‌کنیم این کتاب را همراه با والدین یا بزرگترها بخوانید. این کار نه‌تنها به شما کمک می‌کند داستان‌ها را بهتر بفهمید، بلکه به شما فرصت می‌دهد واژه‌ها و اصطلاحات کهن فارسی را هم یاد بگیرید و از زیبایی‌های این زبان غنی لذت ببرید.

کتاب مثنوی معنوی

قسمتی از کتاب مثنوی معنوی:

روزی روزگاری، در گوشه‌ای از یک باغ بزرگ و سرسبز، مگس کوچک و بازیگوشی زندگی می‌کرد. مگس قصۀ ما عاشق ماجراجویی بود و دوست داشت به چشم دیگران خیلی بزرگ و مهم باشد. یک روز که درحال پرواز روی گل‌ها بود، ناگهان چشمش به برگ خشکی افتاد که روی مقداری ادرار الاغ افتاده بود.

مگس که حسابی خوشحال شده بود، با غرور و هیجان روی برگ نشست.

کمی به اطرافش نگاه کرد و گفت: «این برگ حتماً یک کشتی بزرگ است و این آب جمع‌شده هم حتماً یک دریای پهناور! چقدر من خوش‌شانس هستم که امروز ناخدای این کشتی شده‌ام!»

مگس کوچولو خودش را در لباس یک ناخدای شجاع تصور کرد که کلاهی بزرگ بر سر دارد و با یک فرمان طلایی، کشتی را هدایت می‌کند. او با هیجان داد می‌زد: «آهای مسافران، مواظب باشید! طوفان شدیدی در راه است! اما نگران نباشید، من ناخدای شجاعی هستم و شما را سالم به مقصد می‌رسانم.»

مگس کوچک شروع به خیال‌پردازی کرد و با خودش گفت: «من با این کشتی درحال عبور از دریاهای پرماجرایی هستم. شاید دزدان دریایی هم به ما حمله کنند!»

همان‌طور که مشغول خیال‌پردازی بود، باد ملایمی وزید و برگ را کمی به حرکت درآورد. مگس با خوشحالی فریاد زد: «وای! کشتی به راه افتاد. حالا این منم که باید کشتی را درست هدایت کنم تا به مقصد برسیم.»

اما چیزی که مگس نمی‌دانست این بود که این “کشتی” او درواقع فقط یک برگ خشک بود که روی مقداری ادرار الاغ افتاده بود! او آن‌قدر در خیال‌های خودش غرق شده بود که واقعاً فکر می‌کرد ناخدای یک کشتی وسط یک دریای بزرگ است.

آن مگس بر برگ کاه و بول خر

همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام

مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من

مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

در همین هنگام پروانه از آنجا رد می‌شد، با تعجب به مگس نگاه کرد و گفت: «آهای مگس کوچولو، داری چه‌کار میکنی؟»

مگس با غرور پاسخ داد: «من ناخدای این کشتی بزرگم! الان درحال عبور از یک دریای پهناورم!»

پروانه بلند خندید و گفت: «اما اینکه فقط یک برگ خشک روی ادرار است، نه دریا!»

مگس که هنوز در خیال خودش غرق بود، به پروانه توجهی نکرد و گفت: «تو نمی‌فهمی! اینجا کشتی من است و من ناخدای این کشتی بزرگ هستم!»

اما واقعیت این بود که دنیای مگس خیلی کوچک‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کرد.

“مولانا این حکایت را برای توصیف آدم‌هایی نوشته است که ادعای بزرگی در علم و معرفت دارند؛ اما درواقع نادان و کوته‌فکر هستند. دنیای آنها آن‌قدر کوچک است که به اندک دانش یا مهارتی که دارند، مغرور می‌شوند و مثل این مگس در تخیلات‌شان زندگی می‌کنند.”

حکایت موش و شتر

حکایت عنب،اوزوم،استافیل و انگور

فهرست کتاب مثنوی معنوی

  • سخنی با دوستداران حکایت‌های مثنوی معنوی
  • حکایت اول: مگس و خیال دریانوردی
  • حکایت دوم: دوستی با خرس
  • حکایت سوم: ماجرای مرد کم‌شنوا و همسایۀ مریض
  • حکایت چهارم: خر برفت و خر برفت و خر برفت
  • حکایت پنجم: موسی و چوپان
  • حکایت ششم: موش و شتر
  • حکایت هفتم: درخت جاودانگی
  • حکایت هشتم: عِنب، اوزوم، استافیل و انگور
  • حکایت نهم: شغالی که دوست داشت طاووس باشد
  • حکایت دهم: فیل در تاریکی
  • حکایت یازدهم: خواب گنج
  • حکایت دوازدهم: درخت خار
  • حکایت سیزدهم: آهو در طویلۀ خران
  • حکایت چهاردهم: دوستی موش و قورباغه
  • حکایت پانزدهم: سگ بیچاره
  • حکایت شانزدهم: سه ماهی در برکه
  • حکایت هفدهم: دهل زدن دزد
  • حکایت هجدهم: دانش بی‌فایده
  • حکایت نوزدهم: پادشاه و دو غلام
  • حکایت بیستم: خرگوش دانا